یکشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۲


خيلي هوس کردم که مثل قديمها بنشينم پشت کيبورد و شروع کنم به تايپ کردن مثل يه پيانيستي که داره نت ها رو کنار هم مي چينه و يه آهنگ دلنشين رو داره مي سازه ٬ بنشينم و کلمه ها رو پشت هم قرار بدم و يک جمله يا چند سطر زيبا بنويسم ٬ اما خيلي وقته نمي دونم که چرا وقتي پشت کيبورد دارم تايپ مي کنم ٬ اون حسي که يه پيانيست موقع ساختن آهنگ داره و من ندارم ! نمي دونم يه حس خاص مي خواهدش ٬ يه حس که اگه غمگين و افسرده باشي خيلي راحت اون حس بهت دست ميده و ناخودآگاه شروع مي کني به نوشتن ٬ به نواختن کلمه ها پشت سر هم ٬ کلمه هايي که جمله مي شوند و جمله هايي که يک متن يا شعر مي شوند ٬ من مدتهاست بدنبال اين هستم که بفهمم که چرا قلم تلخ و غمگين زيباتر از قلم شاد و شيرين است ؟! نمي دونم ٬ شايد تلخيها و غم ها واقعي تر از شاديهايند ؟!