به نگاه هاي عاشقانه اي مي انديشم كه مرا از انديشيدن به همه چيز جز صاحب آن نگاه ها رهايي مي بخشد ، رهايي ، رهايي ، رها شدن از همه چيز ، آزادي ، بودن ، هستن ، وجود ، اطمينان ، استقلال ، مالكيت و عشق برايم معني مي گيرد ، بزرگ مي شوم ، بزرگانه فكر مي كنم ، لااقل بچگانه فكر نمي كنم ، عجب حكايتيست حكايت من و تو ، ابرهاي بالاي سرم بر زمين لنگر مي اندازند تا باد آنها را از استشمام بوي تو در وجودم محروم نسازد ، من ابرها رو دوست ندارم ، چون آنها هم بوي تو را دوست دارند چون من ، هيچ رقيبي در زمين و حتي آسمان نمي توانم تحمل كنم ، چه بيرحمانه است قانون عشق ، مثل قناري هايي كه به جرم زيبايي مردمان شهر آنها در قفس مي اندازند من تو را در قفس آيا خواهم انداخت !؟ مهربانانه به قناري ها نگاه خواهم كرد و بايد توقع داشته باشم كه آنها مرا - زندان بانشان - نيز عاشقانه نگاه كنند ، چه پر توقع است انسان ، حتي اگر عاشق خداوند هم باشد ، تحمل حضور بنده اي عاشقتر از خود را نخواهد داشت ، چه برسد به عشق زميني ، با وسوسه هاي موجود زميني ، من دوست دارم بنشينم در كنار جاده و چاي بخورم و به تو بي انديشم و به جاده ، به زيبايي درختان كنار جاده ، به نوازشگري صداي آب رودخانه ، به سبزي جلبك هاي كنار آبشار و غرق شوم در صداي ني چوپان ... اما ناگهان تابلو پيچ خطرناك ، خطرمرگ روياهايم را به كابوس تبديل مي كند ، به برگهاي تاريخ مي انديشم و انسانهايي كه در اين پيچ جان باخته اند ، آنها هم به زيبايي درختان مي انديشدند !؟ به نوازشگري صداي رودخانه !؟ به سبزي جلبك هاي كنار آبشار !؟ آنها هم يك فال گردو خريده بودند از زن كنار جاده !؟ باز به برگهاي تاريخ نگاه مي كنم و مسافراني كه به سلامت از اين جاده گذشتند ، به مسافراني كه باهم ، دست در دست هم از اين پيچ ها گذشتند و به دريا رسيدند ، راستي گردوها تمام شد ، بريم باهم يك فال ديگر گردو بخريم ...
من زيبا ديدن را با تو آموخته ام ، زيبا ديدن از آفريدن زيبايي ها سخت تر است ، ذهن زيباست كه آفرينش مي كند و آفريدگار عشق حتما زيباترين ذهن را داشته است ،زيبايست كه زيبايي مي آفريند، باران زيباست كه زندگي مي آفريند و تو حتما زيباترين زيبايي زمين بودي كه اينگونه مي توانم همه چيز را زيبا و ناب ببينم ، من اين ناب ديدن را دوست دارم ، ناب شنيدن را ، ناب خواندن را ، من هنوز غرق در اين سوال كه عشق ضرورت زندگي است يا زندگي ضرورت عشق !؟ هدف زندگي است يا عشق !؟ آنان براي عشق جان دادند هدفشان عشق بود نه زندگي ، اين ثابت مي كند كه هدف عشق بوده است !؟ نه نمي دانم پس آناني كه عاشق بودند و زندگي كردند هدفشان عشق نبوده است ؟ هدفشان فقط اين بوده است كه زندگي را عاشقانه بگذرانند ، اما مي دانم آناني كه عشق بهانه اي بود براي همبستر شدن جزو هيچ يك از اين دو گروه نبودند ، زيرا كه آنان عاشق نبودند، نه آنها هم عاشق بودند، اما عاشق عشق نبودند عاشق بستر بيش از همبستر بودند، آه خداوندا، خدايي كه من نمي دانم چقدر به تو هنوز ايمان دارم ، چگونه مي توانم صدايت كنم زماني كه در زمين خداوندگاري دارم كه بيش از آنكه به تو ايمان داشته باشم به او ايمان دارم ، ايماني به محكمي تبر ابراهيم ، كه همه بت ها را شكست ! حتي شايد ايمان من به او از تبر ابراهيم محكم تر بوده است كه مي ترسم در جدال ايمان من به او و به تو ، ايمان به او تركي بر ندارد .... اما نمي دانم ما انسانها چرا هميشه جدال را انتخاب مي كنيم ، من اين كفر را كه دو خدا داشته باشم بهتر از نبرد خدايانم با هم مي دانم ، زيرا اين كفر حيات است و جدال خدايان زوال من است ، من كافرم و اين كفر را دوست دارم ، مثل گلهاي پامچال حياط كه زير لحاف برف خوابيده اند و آفتاب را دوست دارند ، آفتاب من ، بهار خواهد رسيد و فصل در آغوش كشيدن خورشيد و گلبرگهاي پامچال ...
مازيار