سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۳

گرمي يك دست ... گرمي يك قلب ... گرمي يك عكس ... گرمي يك صدا ... گرمي يك نگاه ... دستي كه وقتي توي دستت مي گيري گرمت مي كنه ، قلب گرمي كه من توش هستم اين گرما رو بيشتر مي كنه ، عكسي كه هميشه نگاهش مي كنم ، صداي گرمي كه سيم هاي مسي تلفن درمي نورده تا مي ره مي شينه روي قلبت ، روي احساست ... و گرم گرمت مي كنه ، اما اون نگاه كودكانه و معصوم وقتي مياد جلو چشمام ، ديگه در برابر اين گرما نمي تونم طاقت بيارم و آتيش مي زنه به دلم ... دل تنگ مثل هيزم خشك خوب آتيش مي گيره ، وقتي كه روز ديدار مياد و اون نگاه رو با خودش سوغاتي مياره ، گرماي عشق اونقدر زياد ميشه كه همه چيز رو در خودش ذوب مي كنه ، توي خودش انتظار و دوري رو ذوب مي كنه ، اشكها ، نگاه هاي منتظر ، دستهاي يخ زده رو محو مي كنه ، جاي اشك توي چشماي آدم يه نوري مياد ، يه برقي مياد ، انگار تازه متولد شدي و داري به دنيا واسه اولين بار نگاه مي كني ، برات يه برگ چنار كلي معني ميده ، همون برگي كه تا ديروز از كنارش رد مي شدي و بي تفاوت از كنارش مي گذشتي به گلبرگهاي پامچالهاي توي حياط ... يه جور ديگه نگاه مي كني ، توي يه گلبرگ يه دنيا رو مي بيني و دنيا رو با لطافت يك گلبرگ ... يه لحظه مي ايستي تا ديگه صداي پاهات رو نشوني ... اونوقت توي درخت بالاي سرت صداهايي رو مي شنوي كه تا اون روز نشنيده بودي ، صداي پرنده ها رو از ميون شاخهاي سرو مي شنوي ، با دقت تر گوش مي دي ، صداي گنجشك رو اول تشخيص مي دي ، بدش صداي پرستو رو ، صداي يه طوطي ، يادت مياد كه شنيده بودي تهرون يه زماني پر بود از طوطي ، هنوز اگه يه خورده دقت كني صداش رو مي توني بشنوي ... نفس مي كشي ، بوي خاك خيس رو حس مي كني ، بويي كه هيچ عطري توي دنيا بوي اون رو نداره ، حس مي كني كه زنده ت مي كنه اين بو، مي برتت به كودكي هات ، بوي حياط مادر بزرگ رو مي ده ، وقتي كه آب پاشيش مي كرد و با يه جارو خاك ها رو هوا مي كرد ، مي رفتي لب حوض گلدونهاي شمعدوني رو مي انداختي وسط حوض ... با همون جارو دنبالت مي كردند و چهار تا فحشت مي دادند ... آره دوباره متولد شدي ، زندگي يه رنگ ديگه داره ، يه بوي ديگه ، يه طعم ديگه ، حتي حس لامسه ات عوض شده ، وقتي كه با دست تيغ هاي كاكتوس رو لمس مي كني انگار داري يك گل رو لمس مي كني ، دستت روي تيغ ها مي كشي و مثل اينكه داري يك گربه رو نوازش مي دي ، تيغ ها مثل موهاي گربه زير دستت خم مي شوند ، اما توي دستت نمي رن ، حتي تيغ ها هم باهات كنار ميان ، تيغ هايي كه تا ديروز توي دستت فرو مي رفتند ... زميني كه تا ديروز شوره زاري جلوي چشمت نبود ، تبديل شده به جنگلي سر سبز ، فكر مي كني معجزه شده ، يا مسيرت رو اشتباهي اومدي ، توي اين توهم هستي كه بارون مي گيره ، اما برعكس هميشه كه چترت رو زود بالاي سرت مي گرفتي ، چترت رو مي بندي و مي گذاري صورتت گلوله باران قطره هاي بارون لمس كنه ، بارون از ميان موهات مثل يك رودخونه مي ره پايين از روي پيشوني رودخونه مسيرش رو خم مي كنه از كنار ابروها پايين مياد ، قطره ها رو لپهات سرسره بازي مي كنند ، روي سرسره اي كه تا چند وقت پيش فقط سرسره ي قطره هاي اشك بود ، قطره هاي بارون شروع مي كنند به بازي كردن ، غسلت مي دهند ، پاك ات مي كنند و آماده براي برداشتن گامهاي بزرگهاي ، گامهايي كه تا ديروز براي اون مرد كوچيك خيالي بيش نبودند ، ولي امروز گامهايي هستند در پيش رو ... و فردا گامهايي در...