من صحرا را باور دارم ، قانونهاي صحرا را ، حتي براي مردمان شهر ، زنان صحرا در چادرهايشان بز آرام نمي خواهند ، مرد مي خواهند ، مردان صحرا سوار اسبهاي آرام نمي شوند ، در جستجوي اسبي سركش هستند ... من روييدن گندم را در دشت باور دارم ، روييدن هزار دانه از يك دانه ، من ريختن خون را در دشت باور دارم ، ريختن هزار خون براي يك خون ... زندگي گاهي بهايش خيلي كم مي شود ، زماني كه خون ريختن همچون نوشيدن جرعه اي آب باشد ، خاك بوي خون مي دهد ، بوي مرگ ، بوي باروت ! اما در ميان همين خاك بذر گندمي جوانه مي زند ، پرنده اي آواز مي خواند ، دختري موهايش را مي بافد و پسركي عاشق مي شود و باز بوي باروت دشت را پر مي كند ،من و تو از سفر به صحرا مي آييم ، از سرزميني در خيال ، سرزميني كه حتي من و تو خونريزترين مردش را دوست داشتيم ، شعرهايش را زمزمه كرديم ، عاشقي اش را مزمزه ، گندم زارهاي مردمان آنسوي رود را آتش زد ، نكوهشش كرديم اما باز دوستش داشتيم ، خون ريختن هايش از روي عشق بود ، و عشقش از روي جنون و جنونش حاصل يك تنفر ، يك انتقام ، اما باز ما دوستش داشتيم ! براستي كه صحرا يك مادر بيشتر ندارد ، قانون صحرا خون است و بهاي خون ، خون ! تا روزي كه در صحرا ديگر خوني نمانده باشد تا ريخته شود ... در همين سرزمين بي رحم باز دختران صحرا نقش عشق را در قالي هايشان مي بافند ... پسرانش گوسفندان را به دشت مي برند و پر سوز در ني هايشان مي دمند ... من و تو سفر به اين سرزمين را دوست داشتيم ، افسانه هايش را ، قصه هايش را ، شعرهايش را ... .... اوچي ! امشب .... اوجا ، شاعر وحشي به چادرت حمله مي كند، به برادرهايت بگو تنفگهايشان را پر كنند ! دواي درد سينه ي پر از عشق اين شاعر وحشي يا گلوله هاي سربي برادرانت است يا خود تو ! مازيار