ابولمشاغل می گوید : " شادی نداشتن غم نیست ؛ بلکه داشتن کوهی از غم ، و غلبه بر این کوه است .بی مشغله می گوید : قبل از هر کوهی ، کوهپایه ای است ، کوهپایه ای با تپه های کوچک و بزرگ ! زیبای من ، تپه های نچندان کوچک و نچندان بزرگ را با هم فتح کردیم و از این فتوحات شادمان ، کوهی جلوی من و توست ، کوهی شاید به بلندای دماوند ! برای فتح دماوند ابتدا باید از کوهپایه ها و تپه ها گذشت ! در کوهپایه ها باید آموخت چگونه قلاب کردن طناب را ، چگونه میخ را در سینه کوه کوبیدن را ، چگونه محکم کردن جای پا در صخره ها را ... در کوهپایه ها سقوط کردن بی درد نیست اما جانگیر هم نیست ، اما سقوط در کوه ها مرگبار است ! میخ کوبیدن را باید خوب یاد بگیریم چون قله های بلندی انتظار گامهای ما را می کشند ، نباید قله ها را از خودمان ناامید کنیم . کوله ات را ببند ! فقط انسانهای پست در دشت های پست زندگی می کنند ، دشت هایی حتی بدون داشتن یک تپه از مشکلات ، انسانهایی غرق در بیهودگی و روزمرگی . من از روزمرگی بیزارم ! از انسانهایی که کوه را در افق می بینند اما هیچ وقت حتی پاهایشان به دامنه ها نمی رسد ، از انسانهایی که سالها آسمان را دیدند ، ابرها را دیدند اما آرزوی پرواز را ، لمس کردن ابرها را با خود به گور بردند . آنانی که سپیدی دماوند را از دور دیدند اما دستشان هیچگاه به برفهای کوهپایه های البرز نخورد . از آنانی که گنج را بی رنج می خواستند ، اما اگر می دانستند نارنجی که با رنج بدست آمده باشد چه طمعی دارد ، چه عطری دارد هرگز بی رنجی را انتخاب نمی کردند ! هرگز نقطه صفر را برای آغاز انتخاب نمی کردند ، از صفر به یک رسیدن بسیار سخت تر از نود و نه به صد رسیدن است .کوله ات را سنگین نکن ، برای صعود باید سبک رفت ! باید دل کند از همه چیز ، از همه آسودگی ها ! بندهای پوتین ات را محکم ببند ، بندهای پوتین زندگی را جوری محکم ببند که تا آخر زندگی مجبور به دوباره بستنشان نشوی ! بندهایی که باز می شود ، حادثه آفرین است ؛ حادثه در کوه مرگبار ! شاید روزی کودکانمان عکس فتحمان را ببینند و بر ما بخندند . بگویند چه پدران و مادران دیوانه ای داشتیم ! هیچ چیز برایم از این زیباتر نخواهد بود که فرزندانم به من بگویند دیوانه ! آنروز خواهم فهمید که فرزندانی عاقل دارم !به بهار می نگرم و آغاز زیستن ، به مزارع گندم که تازه سبز شده اند ، به درختانی پر از شکوفه . زندگی هم خزان دارد ، هم بهار . هم صعود دارد هم سقوط . بر خلاف همگان خزان درختان را دوست دارم ، درخت برگهایش میمرد ، شاخه هایش خشک می شود اما ریشه اش زنده است و در حال سیراب شدن با آبهای خنک و گوارای زمستانی . باید ریشه نهال زندگی مان بقدری بزرگ و قوی باشد که با خزان ، درختمان نمیرد . فرق یک درخت با یک بوته در همین است ؛ بوته زود رشد می کند ، زود گل می دهد و زود میمرد . اما درخت ؛ آرام آرام می روید ، بعد از چند سال گل می دهد و سالها میوه می دهد . من از کوه هایی که یک ساعته فتح می شوند بیزارم . از اینکه سوار تله کابین شوم و قله توچال را فتح کنم بیزارم . راستی داشت یادم می رفت ، یخ شکنهای پوتین هایمان را حتما با خود ببریم ، گاهی اوقات در کوه زندگی پای آدم لیز می خورد ، گاهی اوقات یخ های کوه بسیار لیز می شوند و در کوه ها لیز خوردن مرگبار ! برای فتح قله فقط داشتن یخ شکن ، بندهای محکم کفش ، خوب میخ کوبیدن و داشتن طنابهای محکم کافی نیست ، گرچه لازم است ! باید ایمان داشت به کوه ، به خداوند کوه ، باید ایمان داشت که آیا کوه من همین کوه است یا کوهم را اشتباه انتخاب کرده ام ؟! آیا براستی من مرد یا زنی هستم که حاضر باشم دشت و زندگی آسوده آن را ترک کنم ؟! هزاران سال پدران ما از همین دشت به کوه نگاه می کردند ، از همین زمین به آسمان ها و ابرها نگاه می کردند . چرا باید من از میان این همه مردمان دشت کوه را برگزینم ؟! آه چقدر هوس کردم به کوه بروم ، زیر آبشار بیاستم ، بدنم تا مغز استخوانش یخ بزند ، دندانهایم از لرزش ناشی از سرما مورس وار روی هم بخورند ، سپس بوته خشک گونی را آتش بزنم در آن سیب زمینی بریزم و با گلپرهای وحشی بخورم . تو هم با من میایی ؟!از کوه می گفتم از خود کوه ... از خود کوه ... بهمن را یادم رفت ! کولاک را ... از سرمایی که به مغز استخوان نفوذ می کند اما نباید گذاشت که به درون قلبمان نفوذ کند ، محمد را یادت است ؟! اوراز را می گویم ، مرد کوه ها را می گویم ، بسیاری از کوه ها هنوز جای پای او را در خود دارند ، جای میخ های کوبیده شده توسط او بر سینه هایشان .... کوه در عین زیبایی بی رحم است و بر خوبان بی رحمتر ! باران زیباست ، آب مایه حیات است ، اما هنگامی که زیاد می شود مایه ممات است و سیلاب ! برف روی کوه ها زیباست ؛ کوه را همچون عروسی سپیدپوش می کند و سرمایه زیستن رودها و سیراب کننده مردمان دشت در تابستانهای گرم ! نیرویشان عظیم است و صدایشان هولناک ، بهمن را می گویم ! از خوبیها گفتن زیباست اما بدیها را نباید فراموش کرد . اینجا سرزمین من است ، سرزمین بی رحم من ! اما من تو در این سرزمین در این کوه بدنیا آمده ایم ، باید بجنگیم با صخره های این سرزمین ، دست و پنجه و نرم کنیم با مردمان بداندیش این سرزمین ! مردمان بداندیش چون خود بد اند ، به دیگران بد نگاه می کند ! آری آنان غرق اند در کثافت ، آنگاه می خواهند من و تو را به راه راست هدایت کنند ، عجب راه راستی است راه راست اینان . همانهایی که آیین کوه را تحریف کردند ، در آیین مقدس کوه بند و تبصره آوردند و خواستند در برابر طبیعت بیاستند ! در برابر زیبایی ... در برابر عشق ! نام مقدس کوه را در آیین شان آلوده کردند و از آن سوء استفاده ! در سرزمینی که بداندیشان زمام قدرت را در دست می گیرند جای خوب اندیشان در غارهای کوه است ، بد اندیشان گناهانی که خود در دل دارند را به خوب اندیشان نسبت می دهند و انگ بدنامی را به آنان ، اما چه می شود کرد در برابر هجوم این غوم مغول ! هوای آلوده که از شش های مصمومشان بیرون می دمند حتی در انتهای غارهای کوه استثشام می شود . باید جنگید یا صلح کرد ؟! مردمان ضعیف با آنان می سازند و همرنگ آنان می شوند تا نشوند رسوا ! اما جنگ ! تو قانون جنگ را خوب می دانی ... قانون جنگ خون است ... خون ... اما برای جنگ باید قوی بود ! بازی شطرنج یادت است ؟ فرق میان مهره شاه و سرباز ... باید آذوقه روزهای جنگ را جمع کرد ، شمشیرها را صیقل داد . اما تا آن زمان چه باید کرد ، آیا باید همانند مردمان سست با آنان ساخت ؟! هرگز ... هرگز ! نه جنگ کرد نه صلح ! باید زیست ، اما نه مثل آنها ، در کنار آنها به آیین قدیم کوه ، آیینی که در آن تبصره و بندهای مردمان بداندیش کوته اندیش وارد نشده است ! اگر کتاب آیین قدیمی را پیدا نکردیم ، خودمان آن را خواهیم نوشت ، دست در دست ! باید قلمهایمان را بتراشیم که نوشتی طولانی در راه است ، آیین هایی که مادربزرگ در قصه هایش برایمان می گفت ... آیین آزاد و بااندیشه زیستن ! در کنار آنان زیستن می دانم دردهای خود را دارد ، می دانم که هر روز باید نگاه های بداندیش این مردمان را تحمل کنیم ! می دانم که انگ همه گناهان را به ما خواهند زد ! چون عشق حتی این اصلی ترین قانون طبیعت را گناه می دانند چه برسد به دیگر چیزها ... اما زیبای من صبر کن ! همه روزهای زندگی روزهای بد نیستند ، همه ماه ها ، ماه های سخت نیستند ! درخت را یادت است ؟! زمستان می آید و خزان می کند ! اما ریشه هایش زنده است و در حال سیراب شدن ، در بهار یک روزه خواهی دید هزاران شکوفه از شاخه هایی که تا دیروز به ظاهر مرده بودند بیرون می زند ! مطمئن باش ! این قانون طبیعت است و آنان محکوم اند به پذیرفتن بهار ، همانطور که ما محکوم بودیم به تحمل خزان ! ریشه هایمان در حال سیراب شدن است ، اگر در دستهایمان را محکم بهم بدهیم هیچ نیرویی ما را نمی تواند از هم جدا کند و گرمای این نیرو روزی درختان را پر شکوفه خواهد کرد ! مردمان بداندیش می خواهند ما را تحقیر کنند ، کوچک کنند با انگ هایشان ! اما آنانی که ایمان استوار دارند ، ایمانشان را با این انگ ها از دست نمی دهند ، بلکه ایمانشان قوی تر می شود ، آنان می خواستند با تحقیر و کوچک کردن ما ما را خرد کنند اما بدان که کوچک نشدن و تحقیر نشدن ما باعث تحقیر آنان و کوچک شدن آنان می شود و شکستن بت های آنان ، آنان با دست خود خود را می شکنند ؛ صیادی که دام برای صیدش می گذاشت عاقبت در دام گرفتار شد ! اما سنگینی گامهای کوه نوردان ، آنانی که در کوله اندیشه هایشان بسیار با خود بار دارند ، باید گامهایت را روی سنگهای بزرگ و محکم بگذاری که تاب و تحمل گامهای تو را داشته باشد ، نه کلوخهایی که در زیر پایت خرد می شوند و تو را بسوی ته دره ها می برند ، کوله سنگین هم مشکلات خود را دارد ، گاهی اوقات در صعود ناچاری از سراشیبی هایی بگذری که خاک اش بسیار سست است و زیر پایت را خالی می کند ، لالون - تلخاب را یادت است ؟! جایی بود در راه که مسیر بسیار راه بسیار سست بود ، با بیل جای پا را درست می کردیم ، اما به محض اینکه پا را روی جاپاها میگذاشتی خاک زیرش ریزش می کرد . باید سریع می دویدی قبل از اینکه خاک ریزش کند ، نباید به خاک امان می دادی که بیاندیشد که چه نیرویی بر آن تحمیل می شود و باز برای نفر بعدی جای پاها را درست می کردیم ... می دانم خاک سرزمین من برای گامهای تو بسیار کم تحمل است و گاهی بی تحمل ، اما باید صعود کرد ! آری تو بزرگ تر از آنی هستی که در شناسنامه ات نوشته اند و برای مردمان بداندیش این گناهی است نابخشودنی ! اندیشیدن در آیین آنان گناه است چه برسد به خوب و زود اندیشیدن ! اما من و تو ثابت خواهیم کرد که حتی در آنجا که کوه در زیر پایت ریزش می کند می تواند بالا رفت و صعود کرد ، فقط باید سرعت دویدنت از سرعت ریزش بیشتر باشد ، اندکی تعلل مرگبار است ، می دانم که سخت است ، اما شدنی است ، من و تو بسیاری از ناشدنی ها را شدنی کردیم ! این را هم می توانیم ! سرزمین ام پر است از پلهای قدیمی و کهنه ای که طاقت عبورر ماشین های سنگین را ندارد ، در جاده زندگی مان پر است از نوع پلها ... پلهایی که پدر بزرگ شاهد ساختنشان بود ، در آنروزها بسیار محکم بود ، البته در برابر وزن گارهای چوبی ! نباید در جلوی این پلها ایستاد و زانوی غم را بقل کرد و آنسوی رود را تماشا ! من و تو پلهایی خواهیم ساخت استوار و محکم ! بعضی ها خود را سبک می کنند ، کوله هایشان را خالی و از این پلها می گذرند ، این آسان ترین راه است ، اما بهترین راه نیست ! ما بار کوله هایمان را به آسانی بدست نیاورده ایم که بخواهیم به راحتی از دست بدهیم ! آستین هایت را بالا بزن ! باید پلی بسازیم !اما اگر روزی در این جنگ و نبرد شکست خوردیم و بداندیشان درخت مقدسمان را با تبر تحجرشان قطح کردند و من و تو را به صلیب کشیدند . هرگز ناراحت نباش ! در بهار جوانه هایی از کنار تنه بریده مان خواهد زد و باز درختی خواهد روید ! صلیب عیسی را در آغوش گرفت و دنیا مصلوب را ......