قسم به پاكي آب ...
نتوان گفت كه در اين ذهن آشفته چيست ... ذهن خود نمي داند ... نتوان گفت دگر در اين دل چيست ... دل خود نمي داند ... نتوان گفت كه كينه اي است از او ... كينه خود نمي داند ... نتوان گفت كه يادش هنوز هست ... ياد خود نمي داند ... نتوان گفت كه در اين دل جرقه آتشي هست ... جرقه خود نمي داند ... نتوان گفت كه در اين قلم هنوز جوهري هست ... قلم خود نمي داند ...
فقط مي توان گفت كه در جام ، شرابي است مرد افكن ... فقط مي توان گفت كه بهار زياد دور نيست ، اما آنچنان هم نزديك نيست ... فقط مي توان گفت كه گفتني ها زياداند اما سكوت بايد كرد ... سكوت ... مصلحت سكوت را فرياد مي زند ... حقيقت هم مصلحت را اين بار استثنا" تاييد مي كند ...
پيكي ديگر ...
ثانيه مي گذرند ... نمي دانم براي كه اينقدر تند مي روند ، همان ثانيه هايي كه به عقربه دقيقه شمار وفا دار نمادند و از آن سبقت گرفتند براي چه !؟ خودشان هم نمي دانند ... فقط مي دانستند كه بايد سبقت بگيرند و بروند بسوي هيچستانك هايشان ...
پيكي ديگر ...
هيچستان ... هيچستاني من باز شده است همبازي توهمات من ... نمي دانم آخر داستان هيچستان و پوچستان به كجا ختم مي شود ... نه هيچستاني مي داند نه پوچستاني ... مصلحت مي گويد كه پوچستاني پوچستاني بماند ، هيچستاني هيچستاني ... اما .... اما ....
بگذار رود مسير خودش را خودش انتخاب كند مهندس ارشد آب !
كمي صبر كن ...
پيكي ديگر ...
از دور دست صداي پايي مي آيد ... صداي پايي كه مي دود اما صداي دويدنش را مي خواهي نشنوي ، شايد يك لجبازي باشد ... صداي پايي كه سالها منتظرش بودي ... اما حالا كه صدايش را مي شنوي مي خواهي سكوت كند ... دور شود ... تاريخ مصرفش شايد سالهاست كه گذشته ... سالهاست ...
پيكي ديگر ...
و اين پيك چقدر وحشتناك است ... چقدر وحشتناك ... زماني كه هوشيار شوي و ببيني كه ده روز ديگر بايد سر جلسه امتحان بنشيني مهندس !
ديگر پيكي نيست ... شرابي نيست ...
مستي هست با ناخوشي ها و خوشي هايش ...
مستي هست با مصلحت ها و حقيقت هايش ...
مستي هست تنها ... شايد تنها ... نمي داند كه تنهايي چيست ... سالهاست كه شايد تنهاست ... و شايد سالهاست كه خيلي ها با اويند ... نمي داند كه براستي تنها كيست !؟ و تنهايي كجاست !؟
ماهي از بوم نقاشي بيرون آمده است و ........
مازيار
نتوان گفت كه در اين ذهن آشفته چيست ... ذهن خود نمي داند ... نتوان گفت دگر در اين دل چيست ... دل خود نمي داند ... نتوان گفت كه كينه اي است از او ... كينه خود نمي داند ... نتوان گفت كه يادش هنوز هست ... ياد خود نمي داند ... نتوان گفت كه در اين دل جرقه آتشي هست ... جرقه خود نمي داند ... نتوان گفت كه در اين قلم هنوز جوهري هست ... قلم خود نمي داند ...
فقط مي توان گفت كه در جام ، شرابي است مرد افكن ... فقط مي توان گفت كه بهار زياد دور نيست ، اما آنچنان هم نزديك نيست ... فقط مي توان گفت كه گفتني ها زياداند اما سكوت بايد كرد ... سكوت ... مصلحت سكوت را فرياد مي زند ... حقيقت هم مصلحت را اين بار استثنا" تاييد مي كند ...
پيكي ديگر ...
ثانيه مي گذرند ... نمي دانم براي كه اينقدر تند مي روند ، همان ثانيه هايي كه به عقربه دقيقه شمار وفا دار نمادند و از آن سبقت گرفتند براي چه !؟ خودشان هم نمي دانند ... فقط مي دانستند كه بايد سبقت بگيرند و بروند بسوي هيچستانك هايشان ...
پيكي ديگر ...
هيچستان ... هيچستاني من باز شده است همبازي توهمات من ... نمي دانم آخر داستان هيچستان و پوچستان به كجا ختم مي شود ... نه هيچستاني مي داند نه پوچستاني ... مصلحت مي گويد كه پوچستاني پوچستاني بماند ، هيچستاني هيچستاني ... اما .... اما ....
بگذار رود مسير خودش را خودش انتخاب كند مهندس ارشد آب !
كمي صبر كن ...
پيكي ديگر ...
از دور دست صداي پايي مي آيد ... صداي پايي كه مي دود اما صداي دويدنش را مي خواهي نشنوي ، شايد يك لجبازي باشد ... صداي پايي كه سالها منتظرش بودي ... اما حالا كه صدايش را مي شنوي مي خواهي سكوت كند ... دور شود ... تاريخ مصرفش شايد سالهاست كه گذشته ... سالهاست ...
پيكي ديگر ...
و اين پيك چقدر وحشتناك است ... چقدر وحشتناك ... زماني كه هوشيار شوي و ببيني كه ده روز ديگر بايد سر جلسه امتحان بنشيني مهندس !
ديگر پيكي نيست ... شرابي نيست ...
مستي هست با ناخوشي ها و خوشي هايش ...
مستي هست با مصلحت ها و حقيقت هايش ...
مستي هست تنها ... شايد تنها ... نمي داند كه تنهايي چيست ... سالهاست كه شايد تنهاست ... و شايد سالهاست كه خيلي ها با اويند ... نمي داند كه براستي تنها كيست !؟ و تنهايي كجاست !؟
ماهي از بوم نقاشي بيرون آمده است و ........
مازيار