یکشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۲


بنام حضرت حق
كودكي هايت زيبا بودند ... پاك چو آب ، معصومانه چو آهو ... سرشار از طراوات همچو شبنم سحرگاهان ... صدايت گرمتر از صداي سازت بود ... و سيمايت زيباتر از نقش هاي روي بوم نقاشي ... آري آري تو بودي تمام آرزوهاي زميني من ... آري تو بودي مقصد تمام راههاي من ... آري تو بودي شاه بيت تمام اشعار من ... آري تو بودي قهرمان همه قصه هاي من ... تو رستم شاهنامه ام بودي ... تو كوروش تاريخم بودي !
نمي دانم چرا رستم ،سهراب كش شد ... نمي دانم چرا كوروش ، يزدگرد شد ... نمي دانم چرا قهرمان قصه هايم ديگر قهرمان نبود... نمي دانم چرا شعرهايم خشكيدند ... نمي دانم چرا راههايم همه به ناكجاآباد ختم شد... نمي دانم چرا تمام آرزوهاي زميني ام پرپر شدند ... نمي دانم چرا نقاش بجاي نقاشي روي بوم ، صورتش را نقاشي كرد... نمي دانم چرا صدايت در گوشهايم يخ زد ... نمي دانم چرا روي گلبرگها بجاي شبنم ، خون بود سحرگاهان ... نمي دانم چرا آهو بازيچه گوزنهاي سركش شد... نمي دانم چرا آب رود گل آلود شد...
نمي دانم ...
نمي دانم ...
اما هنوز من كودكي هايت رو دوست دارم ... مي پرستمشان ... و بسمتشان نماز خواهم خواند ... سجده خواهم كرد ... دعا خواهم كرد كه رستمم باز رستم دستان شود ... يزدگردهايم بابك خرم دين شوند... قهرمان قصه هايم ،قهرمان تمام قصه هاي زمين باشد... تمام بيت هاي شعرهايم شاه بيت شوند...تمام راههاي زمين به راههاي من ختم شوند...آرزوهاي زميني ام همه باز جان بگيرند... سيمايت نوارني شود و صدايت در اعماق جانم طنين انداز شود ...
مازيار