روزي يه عاشقي رفت و در خانه معشوقش رو زد ... ليلي پرسيد كيستي كه مي كوبي بر در !? عاشق گفت : منم ... عاشقت ... ديونت ... ليلي گفت : من كسي رو به اسم من نمي شناسم ... در رو باز نكرد و عاشق پشت در موندش ... روزها گذشت ... برگ درختها زرد شد ، برف همه جا رو سفيد پوش كرد ... باز بهار شد و عاشق اومد در خانه ليلي رو زد ... ليلي باز پرسيد كيستي !? عاشق گفت : تو هستم ! آن كسي هستم كه روزي من بود ! كنون آنكس همه وجودش مثل تو شده است ... جانش ... دلش ... فكرش ... دگر آنكس وجودي ندارد كه همه وجودش ز توست ... ليلي در را باز كرد و گفت : بيا داخل اي من ! كه من خودم را از همه بيشتر مي شناسم ... كه خويشتم در اين خانه محرم هست ... بيا داخل ...
مازيار
با اقتباس از يك داستان مثنوي معنوي ...