دوشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۲


علمدار من نيامد ...
صحراي دلم تشنه بود و پر از عطش ديدار ... چشمانم باز غرق بودند در سراب ديدار ... گرماي عشق بيداد مي كرد ... نه سايه باني بود ، نه آب گوارايي ... همچو كودكان دشت كربلا چشمانم در جستجوي علمدار دشت بود ... علمداري كه اگر ببينمش سيرابم خواهد كرد ... تشنه وار و مست از تشنگي غرق در توهمي كه به عطشم مي افزود درميان چهره ها بدنبال آشناترين چهره بودم ... اما افسوس ... علمدار هيچگاه به خيمه ها بازنگشت ... و كودكان دشت تشنه ماندند ... اما علمدار من ! بر تو چه شد كه اينگونه اين طفل را تشنه ديدارت نگه داشتي ... طفلي كه ساليست فقط در خوابهايش ... فقط در روياهايش ... فرصت ديدار تو را پيدا مي كند ... علمدار قلب من ... قلب من تاب اين تشنگي را ندارد ... قلب خسته و دلشكسته من دگر توان ندارد ... مي هراسم از اينكه قلب من ديگر تاب صبر كردن براي علمدارش را نداشته باشد ... مي هراسم قلب من كاسه گدايي عشقش را بر در خانه ديگري ببرد ... مي هراسم كه مبادا بر سر علمدار من آن بلايي آمده باشد كه بر سر علمدار كربلا آمده بود ... مي هراسم كه علمدار من طفل تشنه اش را در دشت كربلا فراموش كرده باشد... مي هراسم از همه اين هراسيدن ها ...
مازيار