جمعه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۲


تق تق ... تق تق ...
چه كسي مي كوبد در خانه را !؟
تق تق ... تق تق ...
نه اين صداي در خانه نيست ... صداي خيلي نزديكتر است ... صدايي در نزديكي قلبم ... چه كسي مي كوبد بر دريچه قلب من !؟ ... تق تق ... كوباندش چه آشناست ... از صداي پاهايش مي شناسمش ... از دست گرمي كه مي كوبد مي شناسمش ... قلبم طاقت صبر ندارد، با تمام وجودش دريچه هايش را مي خواهد بازكند تا دست گرمي كه بر آن مي كوبيد در آغوش خويش بگيرد قلبم ديوانه وار مي تپد از عشق ... از تو ... از تو اي عزيزترينم ... قلبم درهايش را باز كرد، با دستان گرمش گرد و غباري را كه ساليست بر روي رگهاي اين قلب نشسته است را پاك مي كند ... به رگهاي قلبم جاني تازه مي بخشد تا بتپند از عشق ، اما نه ديوانه وار... چه زيباست صداي تپش قلبم امروز ... اما چه زيباتر است صداي تپش دو قلبي كه در كنار هم براي هم مي تپند امروز ...
مازيار