ديشب در خواب ديدم كه عاشق شدم ، خواب معشوق را ديدم كه به من لبخند رضايت بخشي مي زد و مهربانانه به من نگاه مي كرد ، صبح كه بيدار شدم حس غريبي سرتاسر وجودم را اشغال كرده بود ... واي خداي من ، من حامله شده بودم ، جنين عشق در قلبم تكان مي خورد ، باز يادم رفته بود قرصهايم را بخورم ، چه بايد مي كردم !؟ نشستم و گريستم ... زيبا اما ترسناك بود احساس من ، احساس زيستن موجود زنده اي بنام عشق در قلبم ، جنين عشق بر ديواره هاي قلبم لگد مي زد ، باز شروع كردم به گريستن ، نمي دانم بار چندم بود كه حامله مي شدم ، دگر از دستم در رفته است ، چه كار بيهوده اي است شمارش تعداد حاملگي هاي من . اما اين بار حسم فرق مي كرد ، حسي كه نمي گذاشت مثل هميشه جنين عشق را در قلبم سقط كنم ، حسي كه به من مي گفت : نگهش دار ... بزرگش كن ... بدنيا بياورش ... شيرش بده ... كهنه اش را عوض كن ... برايش لالايي بخوان ... در آغوشش بكش ... بندهاي كفشش را ببند ... در همين فكرهاي پريشان بودم كه باز جنين بر ديواره قلبم لگد زد ... من مردد در سقط كردن اين جنين ، يا زيستن با اين حس غريب !؟
مازيار