چهارشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۲


۱.
نوشتنم نمياد !
نمي دونم وقتي آدم خيلي غمگين و افسرده هستش اين قلمش خيلي خوب مي نويسه ! اما وقتي که مشکلي نداري و از همه چيز و همه کس راضي هستي نوشتنت نمي ياد !
نتيجه گيري تاريخي : همه شاعران و نويسندگان معروف آدمهاي غمگين و افسرده اي بودند !
نتيجه گيري فرهنگي : براي رشد و اعتلاي ادبيات بايد مردم رو افسرده نگه داشت !
-----------------------------
۲.
يه قصه :
روزي روزگاري بود ... يه دهکده اي بود وسط يه جنگل پر از درخت ... همه مردم روزهاي يک شنبه مي رفتند به کليسا و از خدا بخاطر نعمت هايي که بهشون داده تشکر مي کردند ... يه سال خشکسالي شد از آسمون بارون ديگه نيومد ... مردم دهکده همه واسه اومدن بارون دعا کردند ... از خداي مهربون کمک خواستند ... اما بارون نيومد ... گاوها و گوسفندها از تشنگي مردند ... مزراع همه بي محصول شدند ... خيلي ها بخاطر گشنگي مردند... آدمها واسه سير شدن برگ درختهاي کاج رو مي خوردند ... سال بعد از آسمون کلي بارون اومد ... همه جنگل باز سبز شد ... رودها پر آب شدند ... مزارع پر محصول ... اما هيچ کس از خدا بخاطر بارون تشکر نکرد ...
مازيار