در روزگاري كه معلمان نفرت را مي آموزند ، من عشق را از كه بياموزم !؟ در روزگاري كه شاعرانش ، نويسندگانش با قلم سياه بر كاغذ سفيد از عقل مي نويسند ، من چگونه از دل بنويسم !؟
قلم را در جوهر سفيد مي زنم و بر كاغذ سياه روزگار مي نويسم " عين شين قاف " كاغذ سياه را با هذيان هايم پر مي كنم تا آسمان ابري دلم آفتابي شود ... مي دانم كه همه مردمان شهر خواهند خنديد بر من ، بر افكار كودكانه من ، مي دانم با انگشت هايشان مرا بهم نشان خواهند داد و بگويند كه او ديوانه است ... او يك مجنون است ... او كودكي است كه جسمش بزرگ شده است ولي عقلش كودك مانده است ... اما من اين كودكي را دوست دارم ، من نمي خواهم بزرگ شوم ، مرد شوم ، نمي خواهم اسير منفعت و مصلحت باشم ، مي خواهم در حقيقت كودكي غرق شوم . اما من اين جنون را، اين ديوانگي را دوست دارم ، چه زيبا گفتي آن روز به من كه " ديوانگي موهبتي است كه خداوند به عاقل ها نداده ... " چه موهبتي است اين ديوانگي ، اين ديوانگي كه به تو اجازه مي دهد به دنيا لبخند بزني ، به تو اجازه مي دهد به خودت ، به امروزت ، به فردايت لبخند بزني ، با خنده هاي از ته دلت كارهايي كه هر انسان عاقلي آنرا غيرممكن مي داند ، تو انجامش دهي ، ما انجامش مي دهيم !