پنجشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۱
آخر ما نفهميديم روز مادر تولد حضرت فاطمه هست (ورژن مذهبي ) يا اون 25 آذر (ورژن قديمي ) خلاصه بيخيال ! ما امروز واسه مادرمون رفتيم فيلم 8 ميليمتري عروسيشون رو آورديم رو VHS كلي جالب بود .
يه سري رو كه خدا رحمت كنه ! از سن زياد فوت كرده بودند ! از اونجايي كه بابا مامانم جفتشون دانشگاه تهران درس خوندن ! كل رفقاشون سياسي اينجور تيريپ ها بودند ! نصفشون رو اون ور انقلاب اعدام كردند ! نصفشون رو اينور انقلاب ! ما اومديم كادو روز مادر بديم ! اشك مامان بابامون در آورديم !! نكات جالبي داشت !تو فيلم بعضي از آشنايان محترممون كروات زدند و سبيل قيصري !الان ماشاالله نيم تن ريش دارند !
روزگار غريبيست نازنين !
3 حلقه فيلم 8 ميليمتري آخرش شد 12 دقيقه !
روز مادر مبارك !
سهشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۱
جزيره ، نام اين شعر
نام غذايي در سلف دانشگاهمان
تكه گوشتي نپخته
در آبهاي چرب جوشان .
مي يابم در كنار تكه هويجي خوشمزه
چرا نمي شود اين گوشت تكه !؟
چرا نمي شود اين گوشت هضم !؟
چرا يك روز ! فقط يك روز !
اين گوشت پخته نمي شود بعد اين همه سال .
در كنارش دانه هاي برنج
برنجي كه نه عطر دارد و نه قيافه !
همچو لباس كهنه مرد كفاش ...
با ته ديگ هايي سخت و دندان شكن .
كوفت مي كنم اين جزيره را !
مي خرم از بوفه نوشابه اي
نوشابه اي گرمتر از اين دل سرد .
چرا نمي رود اين غذا امروز پايين !
بوي متعفن گوشت نپخته در هوا بيداد مي كند .
كوفت مي كنم هر روز غذاي سلف را !
غذاي مزخرف سلف را !
مازيار
2/8/80
زندگي شايد يك شعر باشد ...
يك شعر طولاني
يا شايد هم كوتاه همچو دوبيتي ...
زندگي بعضي همچو غزل ، حجم عشق و مي اش زياد است ...
زندگي مردمان شهر خورشيد شايد اسير قافيه باشد ...
زندگي گاهي همچو شعر نيمايي است ...
وزن دارد، اما قافيه خير !
زندگي گاهي سپيد است ... نه وزني ، نه قافيه اي ...
اما در انتهايش ، در مفهومي غرق است ...
شايد همان مفهومي كه وزنش از حجمش بيشتر است ...
يادم باشد
زندگي ام هر چه باشد چه غزل باشد يا چه نيمايي ...
هر چه هست ،آوازي باشد ...
آوازي باشد كه خوش صدا باشد ...
خوش آهنگ و دلنشين باشد ...
آهنگي باشد كه وقتي تمام شد لحظه بعد در ذهنت باشد آن آهنگ ...
زندگي شايد همين امروز باشد ...
شايدم فردايي باشد ...
گرچه فرداها هم روزي امروز مي شوند...
و گاهي هم ديروز ...
زندگي گاهي يك جنگ است
همچو نبردي در شاهنامه
شايد در دشتي ، در توران زمين ...
گاه دشمن ، پسر است ... گاهي پدر ...
شايدم دشمن مردي باشد از آن سوي مرزها ...
اما هر چه هست ، من سربازي بيش نيستم ...
سربازي كه فقط يك مهره است ...
يه مهره كه بازيچه بازي بزرگان است ...
مهره اي كه در اين بازي محكوم به مرگ است ...
كه شايد هم رزمانش در اين شطرنج زندگي ،لشكريان مقابل را مات سازند
اين زندگي حتي براي مهره هايي چون من نيز قافيه دارد ...
گر رخ باشم محكومم به مستقيم رفتن
گر فيل باشم خسته از اريب رفتن ....
اما افسوس حتي اگر وزير هم باشم
آخرش طعمه اي خواهم بود براي مات كردن شاه مقابل ...
آه از اين قافيه ها خسته ام ...
اي كاش مهره بودم بي قافيه ...
گر مي مردم به رسم خويش مي مردم ...
نه به رسم بازي ...
زندگي شايد نوعي عرفان باشد .... يا عشق ...
پيري عزلت نشيني باشد كه مرادت ،خورشيدي است گمگشته در زمان ...
نامش شمس يا شايدم ليلي ...
تو شمعي مي سوزي همچو جوهر بر اين كاغذ ...
جوهر تمام مي شود اما كاغذ هنوز ذره اي سياه نشده است ...
روزگار مي گذرد
مي يابي كه آري
قلم بي جوهر كهنه اي شده اي كه جايت گورستان است ...
قلمي كه ارزش دوباره جوهر كردن ندارد ...
چاره اي نيست جز تيشه به دست گرفتن
تا دلت بخواهد كوه هست !
تيشه را بگير بر دستت ...
بر دستان خسته ات ...
بزن بر دل كوه فريادهايت ...
دل كوه عادت دارد ....
قبل از تو هزاران نفر زده اند بر دلش ...
بر دل سنگش ...
باز دل سنگش گهگاهي خراشي بر مي دارد ...
اما چه سود كه دل سرخ دلبر حتي همان خراش را برنمي دارد...
آري آري
محكومي
تو هم مثل من
به تيشه زدن ...
به فرياد زدن ...
يا شايد همچو كوه
به تيشه خوردن ...
به فرياد شنيدن ...
يا فرياد عشق را مي زني و نمي شنود ...
يا شايد دگري مي زند و تو نمي شنوي ...
آنان كه فرياد مي زنند ، كرترين آدميان اند ...
آه از اين شايدها بيزارم
همچو گرماي تن يك زن ناپاك بيزارم ...
آري تو خيلي پاكي !? يا فرياد پاكي سر مي دهي !؟
باور نتوان كرد ...
شايد ...
اما تو باور كن ... تا شايد باورش شود ...
باورش شود كه او هم پاك است ...
پاك تر از اشكهاي خونينم ....
مقدستر از سجده هاي عاشقي به پاي معشوق !؟
پاكتر يافته اي از اين ها!؟
عبادت رسم عاشقان است
نه پيغمبران ...
خدا بود تنها جرم معشوقه ها است ...
اما چه سود
در اين دنيا عاشقان هم كافرند ...
يك خدا نمي پرستند
همچو مردمان سرزمين زيتون و شراب
سرزميني در كنار آبهاي نيلگون مديترانه
خدايي را بهر روشني مي خواهند ...
خداي دگر را بهر بستر مي خواهند...
خداي دگر را بهر سفره غذا ...
نمي دانم چگونه نام خداهايشان را حفظ مي كنند ...
يا شايدم همچو هومر مي خواهند شعر بسرايند ...
شعر خدايان را ...
اما خدايان راستين پس كيستند ؟ ...
پس خداي خدايان كيست ...
خداي خدايان همان شعر عشقيست كه بر گوشم خوانند...
بر گوشهاي تشنه از شنيدن كلامي از حق ...
اما كدامين حق
حق را بر صليب كشيدند و زيرش آتش روشن ساختند ...
آري آري
همين مردمان مدعي حق
هيزم آوران اين آتش بودند ...
زندگي هر چه باشد
چه كوتاه
چه طولاني
چه پر جنگ
چه پر درد
چه پر ز فقر
چه خالي ز فقر
هر چه باشد
براي هر كه باشد
آخرش اسير كلامي است
كلامي كه هيچ است
آن كلام پوچ است ...
مازيار
14/3/81
درود بر تو اي ساقي عشق ...
نمي دانم كيستي و از كدامين سرزمين آمده اي ... نمي دانم چرا در
پيك خالي دل من شراب عشق ريختي و مرا مست آن يك پيك كردي ...
هنوز مزه شراب نابت در زير زبان خشكيده از محبتم ،شيرين ترين
مزه است ... مزه اي كه هنوز مست آنم ... نمي دانم كيستي اي ساقي
عشق ... ولي اين مست ديوانه را ، بي شراب عشق مگذار ...
كه اين مست خسته است از نوشيدن شرابهاي در شيشه و قوطي ... من
شراب دل مي خواهم ... شراب خونين قلب ... كه در فراسوي مستي اش
مستي دگر باشد كه بيانش سخت و مبهم است ...
ساقي عشق به لبان خشكيده ام با شراب عشق جاني تازه بده ...
ساقي عشق ... من ز تو مستم ... مستي شراب يك بهانه بود ...
حتي شراب عشق هم يك بهانه بود ... من ز تو مستم ... ساقي عشق
از ميان پرده هاي هزار لاي مبهم بودن بيا بيرون تا اين جماعت
مست خانه خراب بدانند كيست كه در پيك هاي دلشان شراب عشق مي ريزد
... ساقي عشق نمي خواهم همچو علي باشي ... كه آن شب كه رفت ...
فقراي كوفه فهميدند كه كيست كه هر شب پشت در خانه هايشان گندم
و خرما مي گذارد... ساقي عشق من صبر فقيران كوفه را ندارم ...
زيرا آنان هر شب در پشت در خانه هايشان غذاي جان بود... اما
اين چندين شب پشت در خانه من نمي دانم كيست كه غذاي روح براي
روح مرده ام مي گذارد و مي رود ... ساقي عشق امشب در خانه اين
فقير را بزن ... فقيري كه فقر ديدار تو برايش از هر فقري مهم تر
مي باشد.... ساقي عشق من تشنه ام ... تشنه تر از هر شب ...
گمشده اي در بدمستي هاي پريشب ... و شايد مستي كه مست است در
روياي مستي فردا شب ... امشب تشنه ام ... خسته ام .... مسافري
خسته و جان فرسوده ام ... جسم خسته از سفر ... دلم خسته از سفر
از اين دل به آن دل ... افكارم خسته از انديشدن به سفر از اين
بلاد تا آن بلاد ... خسته از سفر از ناآبادي ها به ناآبادي ها !!
كاروانسرايي را اين كاروان مي خواهد ... كه بماد در آن ... كه
در كند خستگي بيابان هاي سوزان تنهايي را ... آري اين كاروان
مي خواهد تا ابد در اين كاروانسراي دل بماند ... اگر صاحب
كاروانسرا بيرونش نكند! ساقي عشق 7 پيك شراب برايم بريز
پيك اول را از شراب محبت پر كن
پيك دوم را از شراب وفا پر كن
پيك سوم را از شراب صداقت پر كن
پيك چهارم را از شراب شرافت پر كن
پيك پنجم را از شراب راستي پر كن
پيك ششم را از شراب همدلي پر كن
پيك هفتم را از شراب عشق پر كن
ساقي عشق ...
جام من خاليست ...
مازيار
تابستان 81
مي توان شب را روز ديد، مي توان تاريكي را روشنايي ديد، مي توان
نفرت را عشق ديد ، مي توان غروب را طلوع ديد... مي توان هيچ را
هستي ديد ... مي توان سكوت را فرياد ديد... مي توان ذلت را
افتخار ديد.. مي توان سقوط را صعود ديد ... مي توان ...
مي توان ...
مي توان روز را شب ديد، مي توان روشنايي را تاريكي ديد، مي توان
عشق را نفرت ديد ، مي توان طلوع را غروب ديد... مي توان هستي را
هيچ ديد ... مي توان فرياد را سكوت ديد... مي توان افتخار را
ذلت ديد ... مي توان صعود را سقوط ديد ... مي توان !
و اما مي توان
از شب روز بسازيم ، از تاريكي روشنايي بسازيم ، از نفرت عشق
بسازيم ، از سكوت فرياد بسازيم ، از ذلت افتخار بسازيم ، از
شكست پيروزي ، از سقوط صعود بسازيم ...
مي توانيم در اين دنياي پست سربلند زندگي كنيم ...
و اما فقط ... فقط نبايد فراموش كنيم كه دنيا پست است !
مي توانيم در افسون گل سرخ اسير شويم ... اما فراموش نكنيم راز
گل سرخ را !
مي توانيم از شكست ها پيروزي سازيم ... اما فراموش نكنيم طعم
تلخ شكست را...
مي توانيم از شب روز بسازيم ... اما فراموش نكنيم سياهي شب را
مازیار
بهمن 1380
دين من چيست؟!
براستي آيا فكر كرده ايم كه دين ما چيست !؟
دين من ، حقيقتي است كه آن را مي فهمم ، حقيقتي كه آن را حس مي
-كنم ، حقيقتي كه بايد خودم به آن حقيقت برسم ، نه آن حقيقتي
كه كسي مرا به آن حقيقت بخواهد برساند ...
دين من اسلام است ، اما نه اسلامي كه نامسلمانان با آمپولي بر
مغز من وارد ساختند ، دين من اسلام راستيني است كه در آن عدالت
و پاكي حرف اول را مي زند ، نه اسلامي كه گناهكاران بر من
مي خواهند بي آموزند، من تشنه اسلامي هستم كه محمد براي مردمان
سرزميني با نام عربستان سر داد ، من تشنه اي ديدن يك مرد پاكم
همچو محمد ، همچو علي ! اما افسوس و صد افسوس هر را يافتم اي
كاش قطره اي ناپاكي در لباس ذاتش داشت ، هر كه را يافتم غرق در
لجن زاري بود كه حتي يزيديان در آن لجن زار غرق نبودند...
من تشنه يك نردبانم ، نردباني كه نبرد من باشد با آسمان ،
نبرد من باشد با وسوسه هاي زميني ام ... نبرد را دوست مي دارم ،
زيرا نبرد مرا دوست مي دارد ، اما مرد نبرد نمي بينم ، گرچه
خودم نيز مرد نبرد نيستم ، فقط بلوف نبردي را مي زنم كه هيچ از
آن نمي دانم ، از نبرد كندن از اين زندگي پست ، با اين آروزهاي
پست ، آري من ، من سست ، فرياد خستگي از همرهان سست عناصر
مي زنم ، اما خود من هم نيز يكي از همين سست عناصرم ، از همان
سست عناصري كه جرات كندن از اين زمين و آرزوهاي پستش را
ندارند، از همانهايي كه جرات وارد شدن به هيچ ميداني را
ندارند.... حتي ميدان عشق ! ميداني كه در آن دينم و خدايم تو
خواهي بود اي معشوقه من ! اما افسوس اي خداي من ، اي معشوقه
من ، من هنوز در گيجي مستي گذشته ام هستم ، هوشيارم كنم ،
هوشيارم كن اي غريبه اي كه آواز عشق را برايم امروز خواندي ،
آوازي كه هنوز من غرق اصواتش هستم ، با كلامي ، با فريادي
هوشيارم كن ، از اين بدمستي گذشته مرا برهان ...
اي غريبه بر در خانه بدي آواز خواندي ، بر در خانه اي آواز
خواندي كه صاحب خانه اش مجنون مست خسته اي است كه در پياله اش جز
غم و ناله چيزي نيست ، روي تاقچه خانه اش جز 3 2 كتاب كهنه
پاره چيزي نيست ... آري او همان بوف كور است ، همان كه غصه
عشقي از هوا و هوسي را مي خورد كه روزگاري گرفتارش بوده است ...
هان ز ققنوس سخن به ميان آمد ... آري همان پرنده اي كه گويند
عمرش 1000 سال است ... همان پرنده اي كه جفتي ندارد ... همان
پرنده كه از بلنداي كوه آواز عشق را نمي داند براي كه سر دهد
.... آري من همان ققنوس پيرم كه عمري را بر بالاي كوه آواز عشق
سر دادم اما نمي دانم براي كه بود اين آواز .... اين آواز پر
درد و پر دودي كه دودش چشمان اشك آلودم را كور كرد و اجازه
نداد بعد از آن آواز چيزي را ببينم ، آري همان آواز كه امروز
خسته ام از سر دادنش ... خسته ام از بدمستي آن شب كه هنوز
گرفتارشم ....
اي غريبه هوشيارم كن ...
مگذار اين ققنوس بر بالاي كوهي از هيزم خود را آتش بزند...
مگذار اين ققنوس ... شايد اين آخرين ققنوس كه شايد ز خاكسترش
ققنوس ديگري زاده نشود ، بي جفت بميرد ...
ققنوس پير مي خواهد اولين ققنوسي باشد كه جفتي مي گيرد ...
ققنوس پير خسته شده از خواندن سرنوشت اجدادش كه سوختند تا او
بماند .... كوه خسته شده است از ديدن سوختن پرنده اي تنها كه
از عشقي مي سوزد ... عاشقي كه معشوقه اش خويشتن است ...
گر به سراغ من مي آيد نرم آهسته نياييد ! مي خواهم چيني نازك
مستي ام ترك بردارد ... مي خواهم ز اين مستي كه سالهاست
گرفتارشم كنده شوم ... مي خواهم ببينم ... مي خواهم حس كنم ...
نه در گرماي سري ز باده ... بلكه مي خواهم ببينم و بفهمم در
گرماي دلي گرم كه بهر خويش نمي تپد ...
ققنوس من ... ققنوست فريادت مي زند ... بشنو فريادش ... يا گر
نمي شنوي بگذار خويشتن در آتش بسوزاند ... همان آتش كه خرمن
عشق را آتش زد... و در پايانش فقط از خرمن خاكستر خاطره
ماند...
ققنوس بدنبال ديني است كه آن را بپرستد ... ققنوس خسته از دين
سوختن است ... ققنوس خسته از آيين تنها ماندن است ... ققنوس
مي خواهد سنت اجدادش را بشكند ... ققنوس امروز خم هاي شراب كهنه
-اش را شكست ... ققنوس بدنبال انگور تازه اي است كه شراب
تازه اي را در خم بي اندازد ... ققنوس در جستجويي خدايست ...
خدايي كه فرياد پر دردش را بشنود....
مازیار
تیر 1381
پنجشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۱
سهشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۱
نماز عشق ...
غسل ...
بايد غسل داد جان و دل را از ناپاكي ، با پاك ترين آب روي زمين ... با
اشك ديدگان ... نه با خون ديدگان بايد غسل كرد ... ديگه اشكي نمانده
در چشمانم ... خون مي بارد جاي اشك ... ببار خون كه مي خواهم غسل كنم
... مي خواهم پاك سازم تنم را با خونم ... خوني كه در رگ هايم جريان
دارد ... ببار اي چشمانم ... خونين ببار ... كه مي خواهم غسل كنم ...
قبله ...
قبله كجاست !؟ به كدامين سو بايد نماز بخوانم !؟
بسوي تو اي عزيزترينم ! بسوي تو ... رو به آسمان ها نماز مي خوانم چون
تو زميني نيستي ... زميني يان خدا نمي شوند ... تو آسماني هستي !
مهر ...
نمي دانم نامش مهر است يا بت ! اما بتم هم تو هستي ! بتي كه نمي شكند،
ابراهيم فكر و منطقم هم نيز نمي تواند بت دلم را بشكند ! منطق نيز به
فراموشي سپرده شد در ره تو اي عزيزترينم ... بت فرو نريختني من !
نيت ...
نيت ... نيت ... چه گويم از نيت وقتي كه تمامي ذره ذره وجودم نيتش
تو هستي ... نيت مي كنم 2 ركعت نماز عشق در آستان حضرت دوست به اميد
آنكه مورد قبول قرار گيرد ...
الله اكبر ...
عشق بالاتر از آن است كه وصف شود ...
چه آسماني اش ... چه زميني اش ...
بسم الله الرحمن الرحيم ...
بنام خداوند بخشنده مهربان ...
بنام خداوندي كه مهرباني را به ما بخشيد ... عشق را به ما بخشيد ...
دل را به ما بخشيد، جنون را به ما بخشيد ، پرستش را به ما بخشيد ...
الحمدلله رب العالمين
ستايش خداوندي را كه پرودگار جهان ها است ...
خداوندگار اين زمين خاكي ... خداوند اين ستاره ها ... خداوند ماوراي
ستاره ها ... خداوند بهشت ... خداوند دورخ ... خداوند برزخ !
خداوندگار سرزمين عاشق ... خداوندگار مردمان عاشق ...
الرحمن و الرحيم
بخشنده مهربان ....
در ره عشق مهرباني ديديم و دل را بخشيديم به صاحبدل ... دلداده دلش را
به مهربان ترين دلبر بخشيد و بخشنده ترين دلداده شد ...
مالك يوم الدين
صاحب روز دين ... روز جزاي بي وفايي ... روز پاداش با وفايي ...
روز دينم من كي است !؟ مي داني !؟ روز رسيدن به تو !؟ دينم هر روز روزش
روز دين است ... هر روز روزش روز پرستش است ... هر روزش روز قيامت است
اياك نعبد و اياك نستعين
پروردگارا تنها تو را مي پرستيم ... و از تو ياري مي جوييم و بس ...
تنها .... پرستش ... ياري ... بس ...
اهدانا الصراط المستقيم
تو ما را به راه راست هدايت كن ...
راه ... هدايت ... راه عشق ... صراط ... صراط عشق ... راست ترين راه ها
صراط الذين انعمت عليهم
راه آنان كه به آنها انعام فرمودي
راه فرهادها ... راه كوه ها ... راه تيشه ها ...
راه مجنون ها ... راه بيابان ها ... راه گمگشته ها ...
راه مولوي ها ... راه شمس ها ... راه قونيه ها ...
راه علي ها ... راه شمشيرها ... راه گريه بر سر چاه ها ...
راه عاشق ها ...
غير المغضوب عليهم و لاالضالين ...
نه راه كسانيكه به آنها خشم فرمودي و نه گمراهان عالم ...
نه راه ناپاكان ...
نه راه فاحشگان ...
نه راه مردان گرسنه ...
نه راه نامردان ...
نه راه بي غيرتان ...
نه راه يزيدها ...
نه راه شمرها ...
نه راه افراسياب ها ...
نه راه عاشق كشان ...
نه راه بي وفايان ...
بسم الله الرحمن الرحيم
قل هو الله احد ...
اي رسول ما به مردمان بگو كه خدا يكتاست ...
يكتا ! بي همانند ! اين عشق يكتاست ! چون كه شايد عاشق اين عشق يكتا
باشد ... يا شايد معشوق اين عشق ... اما هر چه هست يكتاست ...
الله الصمد ...
آن خدايي كه از همه عالم بي نياز و هم عالم نيازمند اوست ...
دردم از يار است و درمان نيز هم ...
من نياز ... تو بي نياز !؟
من تشنه ... تو سيراب !؟
من درد ... تو درمان !؟
بي نيازم كن
سيرابم كن
درمانم كن
لم يلد و لم يولد
نه كسي فرزند اوست ... نه او فرزند كسي ...
اين عشق فرزندي دارد !? اين عشق زاييده شده كسي است !؟
و لم يكن له كفوا" احد
و نه هيچ كس مثل او و همانند اوست ...
هيچ كس ... مثل ... همانند !؟
همانند هرگز !
عشق دگر !؟ هرگز !
مگر مي شود !؟
ركوع ...
خم مي شم ... قبل از آن دلم خم شده است ... زمزمه اي در زير لب ...
نجوايي از پرستش ... از دوست داشتن ... از تسليم شدن ... از مسلمان
شدن ...
نمازگزار عشق به سجد نرسيد ...
سجاده اش كفنش شد ...
سجدش را در آغوش خالقش خواند ...
نه در اين زمين پست ...
نمازگزار عشق را وقتي بسوي قبر مي بردند ...
عطر ياس هوا را عطر آگين كرد ...
خورشيد و ماه هر دو آسمان بودند آن روز ...
ستارگان نيز هم ...
جهان آمده بود تا ببيند خاكسپاري نمازگزار عشق را ...
زمين نيز مشتاق پذيرفتن جسم نمازگزار عشق ...
و آسمان ها بي تاب قدم هاي روح نمازگزار عشق ...
نمازگزار عشق علي وار شهيد محراب عشق شد ...
خدانگهدار نمازگزار عشق ...
خدانگهدار ...
خدانگهدار ...
مازيار
29/5/81
پ ن :
صداي اذان مي آيد ...
با من بخوان اين نماز را ...
اين نماز جماعت را ...
به امامت عشق ...
دوشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۱
داستان سردرد
امروز وقتي از خواب پاشودم ، سرم درد مي كرد، يه سر درد
معمولي نبود ، مثل اينكه يكي داشت با پتك تو مغزم مي زد.
رفتم در يخچال رو باز كردم ، يكي دوتا قرص خوردم ، اما
فايده نداشت ، به مامانم گفتم ، مامان من سرم بدجوري درد
مي كنه ، گفت نكنه باز عاشق شدي ، دختره ضدحال زده ، سر درد
گرفتي ، گفتم مامان اذيت نكن واقعا درد مي كنه ، گفت پاشو
برو دكتر ، بعداز ظهر همون روز بود كه رفتم پيش دكتري كه
از بچه گي مي رفتيم پيشش ، دكتر يه معاينه معمولي كرد ، گفت
چيزيت نيست ، خوب مي شي ، من سرم درد مي كرد دكتره مي گفت دهنت
رو باز كن آ بگو !!!! تو گوشمو مي ديد ! آخه من نمي فهم سردرد
به اينا چه ربطي داره .
فردا اون روز حالم بهتر شده بود فكر كردم دارم خوب مي شم ...
يه هفته گذشت ، تو خيابون با دوستم داشتيم راه مي رفتيم يوهو
سرم گيج رفت ، داشتم خون بالا مي آوردم ... بي هوش شدم .
وقتي به هوش اومدم ، بالاي سرم اول چراغهاي مهتابي سقف رو
مي ديدم ، سرم يه ذره به سختي كج كردم ، سرم رو ديدم كه
بهم وصله ، تازه داشتم حس مي كردم كه تو دستم سوزن گنده رو فرو
كرده اند ، سر و صداها اطرافم كم نبود.. ولي نمي تونستم تشخيص
بدم كه اين سر و صداها ماله چيه ، نمي دونم چرا بي اختيار شروع
كردم به داد و فرياد كردن تمام انرژي مو بكار گرفتم تا سوزن
سرم رو از دستم در بيارم ، نمي تونستم درك كنم كه چرا من
اينجام ، از دور پرستار اومد بهم يه آمپول .... زد و دوباره
من بي هوش شدم ، تو اون 4 3 روزي كه بيمارستان بودم هر جور
ازمايشي كه وجود داشت رو از من گرفتم از سي تي اسكن ، ام آراي !
فقط آزمايش حاملگي از من نگرفتن !!!
نمي دونم همه يه جوري باهم برخورد مي كردند انگار ديگه من اون
مازيار 2 هفته پيش نبودم ، عموم كه من باهاش يه بار دعوام شده
بود اومده بود به ديدنم ! برام خيلي عجيب بود.. روز به روز
برخوردهاي اطرافيانم باهام فرق مي كرد ، يه جوري بيشتر تحويلم
مي گرفتند... هرچي كه قبلا به بابام گفته بودم برام بخر، بابام
برام تو اين هفته خريده بود... برام عجيب بود بابايي كه بايد
حتي واسه كوچيكترين چيزها جونمو مي گرفت تا برام بخره ! امروز
نمي دونم چرا اينقدر دست دل باز شده بود... داشتم شاخ در
مياوردم ، مادربزرگم كه از 2 سال بود از خونه شون نيومده بود
بيرون ، تا بيمارستان واسه ديدن من اومده بود...
در حالي كه دور ورم رو تمام آشنايانم پر كرده بودند اما
برخوردها اطرفيانم برام غريبانه بود...
از بيمارستان مرخص شده بودم اما خونه مثل بيمارستان بود،روزي
بايد N مدل قرص مي خوردم ، وضع تزريقاتي محل هم خوب شده بود با
داشتن مشتري به خوبي من كه روزي 3 تا آمپول نوش جان مي كرد...
مي دونستم يه چيزيم هست ،اما هر وقت از دكتر يا از اطرفيانم
مي پرسيدم يه جوري منو مي پيچوندند و جواب سربالا مي دادند ...
تا يه شب نصفه شب وقتي از خواب بيدار شدم ديدم مادرم داره
گريه مي كنه ، داشت با بابام حرف مي زد ، نمي دونم اين اولين
باري بود كه بخودم اجازه مي دادم يواشكي حرف كسي رو گوش بدم .
مامانم داشت مي گفت دكترش گفته ممكنه فقط تا 3 سال ديگه زنده
بمونه ، اون سال آخرش هم اينقدر حالش بد مي شه كه با مرده فرقي
نداره .... تو چشمام تا اون موقع اونقدر اشك جمع نشده بود حتي
وقتي با GF ام بهم زده بودم اينچنيني اشك نريخته بودم ...
داشتم شوري اشكامو تو دهنم حس مي كردم ، بي حركت شده بودم فقط
مي تونستم كه گريه كنم ، يواش يواش گريه ام صدا دار شد مامان و
بابام فهميدند كه من حرفاشونو شنيدم ، مامانم اومد بغل كرد
نشستيم باهم زار زار گريه كرديم ، تا اون روز بابامو اونقدر
داغون نديده بودم ، وقتي كه ورشكست شد و تمام زندگيشو باخت
بابام واسه اينكه به ماها دلداري بده به لباش لبخند رو نگه
مي داشت ، ولي بابام اين دفعه طاقت نياورد ، اونم داشت گريه
مي كرد ، گريه كردن يه مرد رو فقط يه مرد مي تونه بفهمه ، بابام
دستهاي زبرش صورت رنگ پريده منو داشت نوازش مي كرد ، شب عجيبي
بود ، نمي دونستم دلم واسه خودم بايد بسوزه كه دارم مي ميرم يا
اطرافيانم كه دارن مردن منو تماشا مي كنند ...
يه دو سه روزي تو اين عالم نبودم ، پاك مخم هنگ كرده بود ،
حوصله هيچ كس رو حتي خودمو رو نداشتم ، از آينده مي ترسيدم
از درد مردن ، از درد چگونه مردن ، از واكنش هاي اطرافيانم
وقتي مي خواستم قيافه خودم رو در يكي دو سال آينده مجسم كنم
يه آدم لاغر ، با موهاي ريخته تجسم مي كردم ، واي كه چقدر غير
قابل تحمل بود ، از اون روز مي ترسيدم ، زد به سرم كه خودم
قبل از اينكه مريضيم منو از بين ببره ، خودم اين كارو بكنم
اما جراتشو نداشتم ، دو سه بار خواستم ، ولي ترس از مردن
هر دفعه پشيمانم مي كرد ....
سرم هنوز درد مي كرد يه روز بد بودم يه روز ديگه بدتر
دكترهامو عوض كردند ، دفترچه بيمه ام كه فقط تا چند هفته
پيش 8 7 تا ورقش استفاده شده بود ، داشت تموم مي شد..
يخچال خونه شده بود انبار داروهاي من ! پيش هر دكتري
مي رفتيم هر كدوم يه چيزي تشخيص مي داد ، بعضي هاشون هم مثل
هم ! آخرش فهميدم يه چيزي تو كله مون اضافه هست !! يه غده !!
يه تومور !!
يه روز مي گفتند داري خوب مي شي ، يه روز نااميدت مي كردند.
يكي مي گفت شيمي درماني كنيد ، اونيكي مي گفت عمل بكنيد...
بيشتر گيج اين بوديم كه چيكار كنيم ، يه فاميليمون مي گفت
يه دكتر علفي هست فلان جا ! معجزه مي كنه ! يكي ديگه مي گفت يه
مرده هست انرژي درماني مي كنه ! خوبت مي كنه ! هركي هر چيزي
شنيده بود مي خواست رو من امتحان كنه ! شده بودم موش
آزمايشگاهي ، فك وفاميل منو به دكترهاي مختلف پاس مي دادند!
دكترها هم كه هرچي حاليشون بود رو من آزمايش مي كردند!
بابام ديگه سر كار نمي رفت ، 24 ساعته دنبال اين دكتر اون دكتر
بود. مادرم هم يا مواظب من بود ، يا بايد از فك وفاميل كه هر
روز ميومدن ديدن من پذيرايي مي كرد.
آخرش شروع كردن به شيمي درماني من ! اول هاش جالب بود ! يه
آمپول گنده بهت مي زدند ! نمي دونم چند سي سي بود تو مايه هاي
ليتر بيشتر بود ! خوش رنگ هم بود آمپولاش ! سبز فسفري ! صورتي
مايل به پلنگي !
هر هفته هم بايد از مخم عكس مي گرفتند! هر وقت كه داشتم مخ
پرستار يا منشي دكتري رو مي زدم دكترم عوض مي شد ! شانس هم كه
نداشتيم . موهاي سرم داشت مي ريخت ، داشتم كچل خوش تيپي مي شدم
مي گفتند اثر داروهاست . بدنم راديواكتيو بود ، فكر كنم با
مقدار مواد راديواكتيوي كه بهم تزريق كرده بودند يه نيروگاه
اتمي را واسه يه سال تامين كنم !
زياد فايده نداشت ، حالم به زور قرص هاي نيروزا خوب بود،
داشتم به قرصها معتاد مي شدم ، ديگه زياد روم تاثير نداشتند هر
روز دوز قرصام بالا مي رفت ، قرصهامو بايد مي ريختم تو بشقاب با
قاشق اينه برنج بخورم !
بعدازظهر يه روز بود كه بابام اومد گفت مازيار لوازمت رو جمع
كن ، تا 5 روز ديگه مي ريم انگليس ! اولش خيلي خوشحال بودم
گفتم حداقل خارج نديده نمرديم ! انگليس هم مي بينيم ! ولي
فرداش بود كه فهميدم بابام دفتر شركتش رو واسه خرج مريضي من
فروخته ... بابايي كه واسه اين شركتش يه عمر زحمت كشيده بود N
سال زحمت كشيده بود ، پولاشو جمع كرده بود تا اين دفتر رو
بخره . پنج روز گذشت ، فرودگاه مهرآباد، سالن پروازهاي خارجي
يه بچه كچل لاغر دستاش تو دست باباش و مامانش بود.اون من بودم
آره من بودم . هموني كه تا چند وقت پيش مو داشت ، لاغر نبود..
رفتيم سوار هواپيما شديم ، عينه دهاتي ها تا سوار هواپيما شديم
با همه چيزش ور مي رفتم ! يه پاكتي زير صندلي بود ! كاغذي بود
اولش نفهميدم ماله چيه ! بعدا كه فهميدام ماله چيه حالم داشت
بهم مي خورد ! رسيديم لندن Wow ! چه خوشگل بود ، گفتم اي كاش
تهران رو مي كردنند پايتخت انگليس ماهم بچه لندن بشيم !
رفتيم يه كله يه بيمارستان درست حسابي ، دكتراي اونجا يه ذره
بيشتر حاليشون بود ، آدم حداقل خانم دكترها يا پرستارهاشو
مي ديد كلي شارژ مي شد ! به زندگي اميدوار مي شد !
اونجام يه دو سه هزارتا روم آزمايش انجام دادند ، بهتر شدم
ولي خوب نشدم ، يه ماهي رو تو لندن و بيمارستاناش حال كرديم
ديگه پولامون داشت تموم مي شد. اومديم ايران باز ، اي مثل
هميشه بودم ، ديگه برام مهم نبود مي ميرم ، زنده مي مونم ، ديگه
به مريضيم عادت كرده بودم ، با زمان پيش مي رفتم ، دكتر رفتن
برام اينه تا سر كوچه رفتن شده بود .
يه روز ماشين رو دودر كردم ، از خودم پرسيدم كارخونه سازنده
الكي زده اينجا كه اين ماشين 200 ميره ! غير ممكنه ! بايد
امتحان مي كردم ، دنده 3 گاز ، دنده 4 گاز ، دنده 5 تخته گاز
داشتم مي رفتم سرعت داشت به 180 نزديك مي شد ، جاده داشت
مي پيچيد ولي من مي خواستم ببينم كه به 200 مي رسه يانه سرعت كم
نكردم ، فقط يه لحظه يه ضربه رو حس كردم ،بعدش هيچي رو
نفهميدم ، دو رو ورم رو سياهي گرفته بود ، نمي دونم چرا احساس
سبكي داشتم ، داشتم يواش يواش اطرافمو مي ديدم ولي نمي دونم چرا
داشتم بدن له و لورده خودمو از دور مي ديدم !!
نه ! من مرده بودم !
آخه چرا من ! من كه داشتم همينجوري مي مردم ! عزرائيل هم عجله
بد چيزي هست 2 ! روز دندون رو جيگر مي گذاشتي ، خودم مثل آدمي
-زاد مي مردم . از بدنم نمي تونستم زياد دور بشم ولي نزديكشم
نمي تونستم بشم ، تو بزرگراه ترافيك شده بود مردم اومده بودند
تماشا !!! مردن من چقدر تماشايي بود.
آمبولانس اومد منو برد ، با جسمم رفتيم به سردخونه ! دلم واسه
بدن داغون شدم مي سوخت ، لت پار شده بود ، له و لورده ، جاي
سالم نداشت ، بابا مامانم اومده بودن منو تشخيص بدند! داشتند
گريه مي كردند ، برام غيرقابل تحمل بود ،اي كاش چشم واقعي
داشتم مي تونستم من هم گريه كنم ...
فردا صبح اومدند منو گذاشتند ، تو يه تابوت آهني بي ريخت !
تو يه آمبولانس ! سفر بسوي بهشت زهرا ، چه حالي مي داد پشت سرم
همه فاميل ميومدند! يه اتوبوس هم اجاره كرده بودند !
ما اينقدر فاميل داشتيم خبر نداشتيم ! نمي دونم واسه
چلوكباب ظهر اومده بودند ! يا مراسم ختم من !
رفتيم اول مرده شور خونه ! يه مرتيكه گرفت ما رو شست ! عجب
دستهاي زبري داشت ، بيچاره تنه من ! اگه حداقل تو انگليس مرده
بودم يه پرستار خوشگل منو مي شست . تنم يه كفن سفيد كردند.
پيش بسوي قبر، روم داشتند بي انصاف ها خاك مي ريختند! داشتم اون
زير له مي شدم ، رو سنگ نوشته بودند جوان ناكام ! دلم واسه
خودم كباب شد وقتي متن روشو مي خوندم . نمي دونم نيرويي منو
داشت از بدنم دور مي كرد ، دور و دورتر شدم بجايي رفتم كه نمي دونم كجاست.
مازیار
مهر ماه 1380