شعري كه نمي دانم چه نام دهم آن را
زندگي شايد يك شعر باشد ...
يك شعر طولاني
يا شايد هم كوتاه همچو دوبيتي ...
زندگي بعضي همچو غزل ، حجم عشق و مي اش زياد است ...
زندگي مردمان شهر خورشيد شايد اسير قافيه باشد ...
زندگي گاهي همچو شعر نيمايي است ...
وزن دارد، اما قافيه خير !
زندگي گاهي سپيد است ... نه وزني ، نه قافيه اي ...
اما در انتهايش ، در مفهومي غرق است ...
شايد همان مفهومي كه وزنش از حجمش بيشتر است ...
يادم باشد
زندگي ام هر چه باشد چه غزل باشد يا چه نيمايي ...
هر چه هست ،آوازي باشد ...
آوازي باشد كه خوش صدا باشد ...
خوش آهنگ و دلنشين باشد ...
آهنگي باشد كه وقتي تمام شد لحظه بعد در ذهنت باشد آن آهنگ ...
زندگي شايد همين امروز باشد ...
شايدم فردايي باشد ...
گرچه فرداها هم روزي امروز مي شوند...
و گاهي هم ديروز ...
زندگي گاهي يك جنگ است
همچو نبردي در شاهنامه
شايد در دشتي ، در توران زمين ...
گاه دشمن ، پسر است ... گاهي پدر ...
شايدم دشمن مردي باشد از آن سوي مرزها ...
اما هر چه هست ، من سربازي بيش نيستم ...
سربازي كه فقط يك مهره است ...
يه مهره كه بازيچه بازي بزرگان است ...
مهره اي كه در اين بازي محكوم به مرگ است ...
كه شايد هم رزمانش در اين شطرنج زندگي ،لشكريان مقابل را مات سازند
اين زندگي حتي براي مهره هايي چون من نيز قافيه دارد ...
گر رخ باشم محكومم به مستقيم رفتن
گر فيل باشم خسته از اريب رفتن ....
اما افسوس حتي اگر وزير هم باشم
آخرش طعمه اي خواهم بود براي مات كردن شاه مقابل ...
آه از اين قافيه ها خسته ام ...
اي كاش مهره بودم بي قافيه ...
گر مي مردم به رسم خويش مي مردم ...
نه به رسم بازي ...
زندگي شايد نوعي عرفان باشد .... يا عشق ...
پيري عزلت نشيني باشد كه مرادت ،خورشيدي است گمگشته در زمان ...
نامش شمس يا شايدم ليلي ...
تو شمعي مي سوزي همچو جوهر بر اين كاغذ ...
جوهر تمام مي شود اما كاغذ هنوز ذره اي سياه نشده است ...
روزگار مي گذرد
مي يابي كه آري
قلم بي جوهر كهنه اي شده اي كه جايت گورستان است ...
قلمي كه ارزش دوباره جوهر كردن ندارد ...
چاره اي نيست جز تيشه به دست گرفتن
تا دلت بخواهد كوه هست !
تيشه را بگير بر دستت ...
بر دستان خسته ات ...
بزن بر دل كوه فريادهايت ...
دل كوه عادت دارد ....
قبل از تو هزاران نفر زده اند بر دلش ...
بر دل سنگش ...
باز دل سنگش گهگاهي خراشي بر مي دارد ...
اما چه سود كه دل سرخ دلبر حتي همان خراش را برنمي دارد...
آري آري
محكومي
تو هم مثل من
به تيشه زدن ...
به فرياد زدن ...
يا شايد همچو كوه
به تيشه خوردن ...
به فرياد شنيدن ...
يا فرياد عشق را مي زني و نمي شنود ...
يا شايد دگري مي زند و تو نمي شنوي ...
آنان كه فرياد مي زنند ، كرترين آدميان اند ...
آه از اين شايدها بيزارم
همچو گرماي تن يك زن ناپاك بيزارم ...
آري تو خيلي پاكي !? يا فرياد پاكي سر مي دهي !؟
باور نتوان كرد ...
شايد ...
اما تو باور كن ... تا شايد باورش شود ...
باورش شود كه او هم پاك است ...
پاك تر از اشكهاي خونينم ....
مقدستر از سجده هاي عاشقي به پاي معشوق !؟
پاكتر يافته اي از اين ها!؟
عبادت رسم عاشقان است
نه پيغمبران ...
خدا بود تنها جرم معشوقه ها است ...
اما چه سود
در اين دنيا عاشقان هم كافرند ...
يك خدا نمي پرستند
همچو مردمان سرزمين زيتون و شراب
سرزميني در كنار آبهاي نيلگون مديترانه
خدايي را بهر روشني مي خواهند ...
خداي دگر را بهر بستر مي خواهند...
خداي دگر را بهر سفره غذا ...
نمي دانم چگونه نام خداهايشان را حفظ مي كنند ...
يا شايدم همچو هومر مي خواهند شعر بسرايند ...
شعر خدايان را ...
اما خدايان راستين پس كيستند ؟ ...
پس خداي خدايان كيست ...
خداي خدايان همان شعر عشقيست كه بر گوشم خوانند...
بر گوشهاي تشنه از شنيدن كلامي از حق ...
اما كدامين حق
حق را بر صليب كشيدند و زيرش آتش روشن ساختند ...
آري آري
همين مردمان مدعي حق
هيزم آوران اين آتش بودند ...
زندگي هر چه باشد
چه كوتاه
چه طولاني
چه پر جنگ
چه پر درد
چه پر ز فقر
چه خالي ز فقر
هر چه باشد
براي هر كه باشد
آخرش اسير كلامي است
كلامي كه هيچ است
آن كلام پوچ است ...
مازيار
14/3/81