داستان سردرد
امروز وقتي از خواب پاشودم ، سرم درد مي كرد، يه سر درد
معمولي نبود ، مثل اينكه يكي داشت با پتك تو مغزم مي زد.
رفتم در يخچال رو باز كردم ، يكي دوتا قرص خوردم ، اما
فايده نداشت ، به مامانم گفتم ، مامان من سرم بدجوري درد
مي كنه ، گفت نكنه باز عاشق شدي ، دختره ضدحال زده ، سر درد
گرفتي ، گفتم مامان اذيت نكن واقعا درد مي كنه ، گفت پاشو
برو دكتر ، بعداز ظهر همون روز بود كه رفتم پيش دكتري كه
از بچه گي مي رفتيم پيشش ، دكتر يه معاينه معمولي كرد ، گفت
چيزيت نيست ، خوب مي شي ، من سرم درد مي كرد دكتره مي گفت دهنت
رو باز كن آ بگو !!!! تو گوشمو مي ديد ! آخه من نمي فهم سردرد
به اينا چه ربطي داره .
فردا اون روز حالم بهتر شده بود فكر كردم دارم خوب مي شم ...
يه هفته گذشت ، تو خيابون با دوستم داشتيم راه مي رفتيم يوهو
سرم گيج رفت ، داشتم خون بالا مي آوردم ... بي هوش شدم .
وقتي به هوش اومدم ، بالاي سرم اول چراغهاي مهتابي سقف رو
مي ديدم ، سرم يه ذره به سختي كج كردم ، سرم رو ديدم كه
بهم وصله ، تازه داشتم حس مي كردم كه تو دستم سوزن گنده رو فرو
كرده اند ، سر و صداها اطرافم كم نبود.. ولي نمي تونستم تشخيص
بدم كه اين سر و صداها ماله چيه ، نمي دونم چرا بي اختيار شروع
كردم به داد و فرياد كردن تمام انرژي مو بكار گرفتم تا سوزن
سرم رو از دستم در بيارم ، نمي تونستم درك كنم كه چرا من
اينجام ، از دور پرستار اومد بهم يه آمپول .... زد و دوباره
من بي هوش شدم ، تو اون 4 3 روزي كه بيمارستان بودم هر جور
ازمايشي كه وجود داشت رو از من گرفتم از سي تي اسكن ، ام آراي !
فقط آزمايش حاملگي از من نگرفتن !!!
نمي دونم همه يه جوري باهم برخورد مي كردند انگار ديگه من اون
مازيار 2 هفته پيش نبودم ، عموم كه من باهاش يه بار دعوام شده
بود اومده بود به ديدنم ! برام خيلي عجيب بود.. روز به روز
برخوردهاي اطرافيانم باهام فرق مي كرد ، يه جوري بيشتر تحويلم
مي گرفتند... هرچي كه قبلا به بابام گفته بودم برام بخر، بابام
برام تو اين هفته خريده بود... برام عجيب بود بابايي كه بايد
حتي واسه كوچيكترين چيزها جونمو مي گرفت تا برام بخره ! امروز
نمي دونم چرا اينقدر دست دل باز شده بود... داشتم شاخ در
مياوردم ، مادربزرگم كه از 2 سال بود از خونه شون نيومده بود
بيرون ، تا بيمارستان واسه ديدن من اومده بود...
در حالي كه دور ورم رو تمام آشنايانم پر كرده بودند اما
برخوردها اطرفيانم برام غريبانه بود...
از بيمارستان مرخص شده بودم اما خونه مثل بيمارستان بود،روزي
بايد N مدل قرص مي خوردم ، وضع تزريقاتي محل هم خوب شده بود با
داشتن مشتري به خوبي من كه روزي 3 تا آمپول نوش جان مي كرد...
مي دونستم يه چيزيم هست ،اما هر وقت از دكتر يا از اطرفيانم
مي پرسيدم يه جوري منو مي پيچوندند و جواب سربالا مي دادند ...
تا يه شب نصفه شب وقتي از خواب بيدار شدم ديدم مادرم داره
گريه مي كنه ، داشت با بابام حرف مي زد ، نمي دونم اين اولين
باري بود كه بخودم اجازه مي دادم يواشكي حرف كسي رو گوش بدم .
مامانم داشت مي گفت دكترش گفته ممكنه فقط تا 3 سال ديگه زنده
بمونه ، اون سال آخرش هم اينقدر حالش بد مي شه كه با مرده فرقي
نداره .... تو چشمام تا اون موقع اونقدر اشك جمع نشده بود حتي
وقتي با GF ام بهم زده بودم اينچنيني اشك نريخته بودم ...
داشتم شوري اشكامو تو دهنم حس مي كردم ، بي حركت شده بودم فقط
مي تونستم كه گريه كنم ، يواش يواش گريه ام صدا دار شد مامان و
بابام فهميدند كه من حرفاشونو شنيدم ، مامانم اومد بغل كرد
نشستيم باهم زار زار گريه كرديم ، تا اون روز بابامو اونقدر
داغون نديده بودم ، وقتي كه ورشكست شد و تمام زندگيشو باخت
بابام واسه اينكه به ماها دلداري بده به لباش لبخند رو نگه
مي داشت ، ولي بابام اين دفعه طاقت نياورد ، اونم داشت گريه
مي كرد ، گريه كردن يه مرد رو فقط يه مرد مي تونه بفهمه ، بابام
دستهاي زبرش صورت رنگ پريده منو داشت نوازش مي كرد ، شب عجيبي
بود ، نمي دونستم دلم واسه خودم بايد بسوزه كه دارم مي ميرم يا
اطرافيانم كه دارن مردن منو تماشا مي كنند ...
يه دو سه روزي تو اين عالم نبودم ، پاك مخم هنگ كرده بود ،
حوصله هيچ كس رو حتي خودمو رو نداشتم ، از آينده مي ترسيدم
از درد مردن ، از درد چگونه مردن ، از واكنش هاي اطرافيانم
وقتي مي خواستم قيافه خودم رو در يكي دو سال آينده مجسم كنم
يه آدم لاغر ، با موهاي ريخته تجسم مي كردم ، واي كه چقدر غير
قابل تحمل بود ، از اون روز مي ترسيدم ، زد به سرم كه خودم
قبل از اينكه مريضيم منو از بين ببره ، خودم اين كارو بكنم
اما جراتشو نداشتم ، دو سه بار خواستم ، ولي ترس از مردن
هر دفعه پشيمانم مي كرد ....
سرم هنوز درد مي كرد يه روز بد بودم يه روز ديگه بدتر
دكترهامو عوض كردند ، دفترچه بيمه ام كه فقط تا چند هفته
پيش 8 7 تا ورقش استفاده شده بود ، داشت تموم مي شد..
يخچال خونه شده بود انبار داروهاي من ! پيش هر دكتري
مي رفتيم هر كدوم يه چيزي تشخيص مي داد ، بعضي هاشون هم مثل
هم ! آخرش فهميدم يه چيزي تو كله مون اضافه هست !! يه غده !!
يه تومور !!
يه روز مي گفتند داري خوب مي شي ، يه روز نااميدت مي كردند.
يكي مي گفت شيمي درماني كنيد ، اونيكي مي گفت عمل بكنيد...
بيشتر گيج اين بوديم كه چيكار كنيم ، يه فاميليمون مي گفت
يه دكتر علفي هست فلان جا ! معجزه مي كنه ! يكي ديگه مي گفت يه
مرده هست انرژي درماني مي كنه ! خوبت مي كنه ! هركي هر چيزي
شنيده بود مي خواست رو من امتحان كنه ! شده بودم موش
آزمايشگاهي ، فك وفاميل منو به دكترهاي مختلف پاس مي دادند!
دكترها هم كه هرچي حاليشون بود رو من آزمايش مي كردند!
بابام ديگه سر كار نمي رفت ، 24 ساعته دنبال اين دكتر اون دكتر
بود. مادرم هم يا مواظب من بود ، يا بايد از فك وفاميل كه هر
روز ميومدن ديدن من پذيرايي مي كرد.
آخرش شروع كردن به شيمي درماني من ! اول هاش جالب بود ! يه
آمپول گنده بهت مي زدند ! نمي دونم چند سي سي بود تو مايه هاي
ليتر بيشتر بود ! خوش رنگ هم بود آمپولاش ! سبز فسفري ! صورتي
مايل به پلنگي !
هر هفته هم بايد از مخم عكس مي گرفتند! هر وقت كه داشتم مخ
پرستار يا منشي دكتري رو مي زدم دكترم عوض مي شد ! شانس هم كه
نداشتيم . موهاي سرم داشت مي ريخت ، داشتم كچل خوش تيپي مي شدم
مي گفتند اثر داروهاست . بدنم راديواكتيو بود ، فكر كنم با
مقدار مواد راديواكتيوي كه بهم تزريق كرده بودند يه نيروگاه
اتمي را واسه يه سال تامين كنم !
زياد فايده نداشت ، حالم به زور قرص هاي نيروزا خوب بود،
داشتم به قرصها معتاد مي شدم ، ديگه زياد روم تاثير نداشتند هر
روز دوز قرصام بالا مي رفت ، قرصهامو بايد مي ريختم تو بشقاب با
قاشق اينه برنج بخورم !
بعدازظهر يه روز بود كه بابام اومد گفت مازيار لوازمت رو جمع
كن ، تا 5 روز ديگه مي ريم انگليس ! اولش خيلي خوشحال بودم
گفتم حداقل خارج نديده نمرديم ! انگليس هم مي بينيم ! ولي
فرداش بود كه فهميدم بابام دفتر شركتش رو واسه خرج مريضي من
فروخته ... بابايي كه واسه اين شركتش يه عمر زحمت كشيده بود N
سال زحمت كشيده بود ، پولاشو جمع كرده بود تا اين دفتر رو
بخره . پنج روز گذشت ، فرودگاه مهرآباد، سالن پروازهاي خارجي
يه بچه كچل لاغر دستاش تو دست باباش و مامانش بود.اون من بودم
آره من بودم . هموني كه تا چند وقت پيش مو داشت ، لاغر نبود..
رفتيم سوار هواپيما شديم ، عينه دهاتي ها تا سوار هواپيما شديم
با همه چيزش ور مي رفتم ! يه پاكتي زير صندلي بود ! كاغذي بود
اولش نفهميدم ماله چيه ! بعدا كه فهميدام ماله چيه حالم داشت
بهم مي خورد ! رسيديم لندن Wow ! چه خوشگل بود ، گفتم اي كاش
تهران رو مي كردنند پايتخت انگليس ماهم بچه لندن بشيم !
رفتيم يه كله يه بيمارستان درست حسابي ، دكتراي اونجا يه ذره
بيشتر حاليشون بود ، آدم حداقل خانم دكترها يا پرستارهاشو
مي ديد كلي شارژ مي شد ! به زندگي اميدوار مي شد !
اونجام يه دو سه هزارتا روم آزمايش انجام دادند ، بهتر شدم
ولي خوب نشدم ، يه ماهي رو تو لندن و بيمارستاناش حال كرديم
ديگه پولامون داشت تموم مي شد. اومديم ايران باز ، اي مثل
هميشه بودم ، ديگه برام مهم نبود مي ميرم ، زنده مي مونم ، ديگه
به مريضيم عادت كرده بودم ، با زمان پيش مي رفتم ، دكتر رفتن
برام اينه تا سر كوچه رفتن شده بود .
يه روز ماشين رو دودر كردم ، از خودم پرسيدم كارخونه سازنده
الكي زده اينجا كه اين ماشين 200 ميره ! غير ممكنه ! بايد
امتحان مي كردم ، دنده 3 گاز ، دنده 4 گاز ، دنده 5 تخته گاز
داشتم مي رفتم سرعت داشت به 180 نزديك مي شد ، جاده داشت
مي پيچيد ولي من مي خواستم ببينم كه به 200 مي رسه يانه سرعت كم
نكردم ، فقط يه لحظه يه ضربه رو حس كردم ،بعدش هيچي رو
نفهميدم ، دو رو ورم رو سياهي گرفته بود ، نمي دونم چرا احساس
سبكي داشتم ، داشتم يواش يواش اطرافمو مي ديدم ولي نمي دونم چرا
داشتم بدن له و لورده خودمو از دور مي ديدم !!
نه ! من مرده بودم !
آخه چرا من ! من كه داشتم همينجوري مي مردم ! عزرائيل هم عجله
بد چيزي هست 2 ! روز دندون رو جيگر مي گذاشتي ، خودم مثل آدمي
-زاد مي مردم . از بدنم نمي تونستم زياد دور بشم ولي نزديكشم
نمي تونستم بشم ، تو بزرگراه ترافيك شده بود مردم اومده بودند
تماشا !!! مردن من چقدر تماشايي بود.
آمبولانس اومد منو برد ، با جسمم رفتيم به سردخونه ! دلم واسه
بدن داغون شدم مي سوخت ، لت پار شده بود ، له و لورده ، جاي
سالم نداشت ، بابا مامانم اومده بودن منو تشخيص بدند! داشتند
گريه مي كردند ، برام غيرقابل تحمل بود ،اي كاش چشم واقعي
داشتم مي تونستم من هم گريه كنم ...
فردا صبح اومدند منو گذاشتند ، تو يه تابوت آهني بي ريخت !
تو يه آمبولانس ! سفر بسوي بهشت زهرا ، چه حالي مي داد پشت سرم
همه فاميل ميومدند! يه اتوبوس هم اجاره كرده بودند !
ما اينقدر فاميل داشتيم خبر نداشتيم ! نمي دونم واسه
چلوكباب ظهر اومده بودند ! يا مراسم ختم من !
رفتيم اول مرده شور خونه ! يه مرتيكه گرفت ما رو شست ! عجب
دستهاي زبري داشت ، بيچاره تنه من ! اگه حداقل تو انگليس مرده
بودم يه پرستار خوشگل منو مي شست . تنم يه كفن سفيد كردند.
پيش بسوي قبر، روم داشتند بي انصاف ها خاك مي ريختند! داشتم اون
زير له مي شدم ، رو سنگ نوشته بودند جوان ناكام ! دلم واسه
خودم كباب شد وقتي متن روشو مي خوندم . نمي دونم نيرويي منو
داشت از بدنم دور مي كرد ، دور و دورتر شدم بجايي رفتم كه نمي دونم كجاست.
مازیار
مهر ماه 1380