بنام حضرت حق
يكي بود، يكي نبود، غير از يه خدا اون بالاها هيچكي نبود ... يه روزي يه روزگاري اون قديمها يكي بود ديونه بود ، توي سرش هيچي عقل نبود ، يكي بود عاشق بود توي دلش جز عشق هيچي نبود ، يكي بود آواره كوچه و خيابون بود ، توي راهش هيچ مقصدي نبود ... يكي بود ديونت بود ... يكي بود آواره ات بود ... يكي بود عاشقت بود ... يكي بود كه اون قديمها ، اون موقع ها كه جاي بنز و ماكسيما توي شهر ماشين دودي و درشكه بود ،يكي بود كه عاشق و حيرونت بود ... توي دلش هر چي كه بود ، كينه و نفرت نبود توي خونش هرچي كه بود نامردي و بي مرامي نبود... توي بازوش اگه زور نبود دو قطره غيرت و مردونگي بود ... توي چشمش اگه نور نبود تصوير يكي فقط بود... توي جيبش اگه پول نبود يه تسبيح پاره بود ...درشكه ها جمع شد ... ماشين هاي فورد اومد ... ماشين دودي جمع شد مترو و قطار اومد ... كلي آدم اومد تو زندگيش اما هيچكي جاي تو نيومد ... مردي و مردونگي از توي شهر بار خودش رو بست و رفت ، اما عاشق هيچ وقت بارش رو از جلو خونه تو جمع نكرد ... ماشين دودي رفت توي موزه ... اما عاشق ما رفت توي كوزه !شد توي عشقش بدجوري رفوزه ... سال به سال گذشت ... اما اون هميشه بود رفوزه يه عشق ... اما هيچ وقت خسته نشد از امتحان اين عشق ... عاشق هر سال ميره ميشينه سر جلسه امتحانش ... كه شايد بياد بيرون از اين كوزه ... تا ديگه نشه رفوزه ...
مازيار