شنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۲


هميشه دوست داريم از واقعيت ها فرار کنيم ... از خودمون ... از اطرافيانمون که به نوعي تشکيل دهنده واقعيت ما هستند فرار کنيم ... دوست داريم واقعيت هايي که بهمون تحميل شده رو از بين ببريم ... بعضي وقتها اين واقعيت اسمش ميشه دين ... بعضي وقت ها اسمش ميشه سنت ... بعضي وقتها مجموعه از آداب و رسوم خانوادگي اين واقعيت رو تشکيل ميده ... اما آدمها هميشه از هر چيزي که به نوعي بخواهدش جلو دست و پاشونو بگيره فرار مي خواهند بکنند ... گرچه که ممکنه بيشتر اون هنجارها در نهايت به نفعشون باشه ... اما هميشه دلمون ميخواهدش که زنجيري به پامون نباشه ... بتونيم مثل قاصدک توي باد آزادانه پرواز کنيم ... به کجاش رو خودمون نمي دونيم ... برامون مقصد کارهامون بعضي وقتها مهم نيست ... مي خواهي فقط پرواز کني ... حالا اينکه پشت دريا شهري باشه يا نباشه زياد مهم نيست ... اول بايد قايق رو ساخت ...
مازيار