سه‌شنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۲


امشب حس مي کنم ديوارهاي اتاق هر لحظه دارند بهم نزديک تر مي شوند ... حس مي کنم اونقدر نزديک بهم شدند که ديگه نمي تونم نفس بکشم ... اونقدر اين اتاق تنگه که آدم حوس مي کنه از پنجره بپره بيرون ... اما نه اونم فايده نداره ... برج نشين هم نيستيم که اگه از پنجره بپري پايين از تنگي اين دنيا راحت بشي ... خوش بحال برج نشين ها ... مي خواهم بشينم کنج اتاق با خودم حرف بزنم ... اما حتي ديگه جرات اينکه با خودم هم حرف بزنم رو از دست دادم ... حس مي کني زندگي اونقدر پوچ و بي ارزشه که ارزش نداره براي تموم کردنش بخواهي انرژي يا وقتت رو براش هدر بدي ... اين پوچي داره توي تک تک سلولهاي بدنت داره نفوذ مي کنه ... تو چشمات اونقدر نفوذ کرده که ديگه نمي توني ببيني که دنيا چقدر بزرگه ... که دنيا چقدر مي تونه قشنگ باشه ... توي قلبت اونقدر نفوذ کرده که نمي توني ديگه کسي رو دوست داشته باشي ... ديگه نمي توني عاشق کسي بشي ... توي بازوهات اونقدر نفوذ کرده که حاضر نيستي براي هر چيزي بجنگي !!‌
پس کجا رفت ؟!‌ اون همه شعار ؟!‌ اون همه فرياد که توي اين سالها زدي مازيار ؟!‌ کجا رفت ؟! اون همه از عشق نوشتي ؟!‌ کجا رفت ؟! از عدالت و آزادي نوشتي ؟!‌ جا زدي ؟!‌ به همين زودي ؟! اون همه آرمان ساختي براي خودت ... حالا خودت داري پشت مي کني به همه آرمان هات ... به همه شعارهات ... تو شعارهايي که توش عشق ٬پاک بود... دوستي٬ پاک بود ... عدالت ٬ مذهبت بود ... آزادي ٬ دينت بود ! کجا رفتند اين ها ؟! کجا ؟!‌ هر جا هستند اينجا نيستند ؟! اون مازيار کجا رفت ؟!‌ دم از رفاقت و مردونگي و مرام مي زد ... اينه مردونگيش که بزنه جا ؟!
دنيا چقدر کوچيکه ... نميشه توش نفس کشيد ...
مازيار
پ ن : ببخشيد من اينجوري نوشتم اينجا ! امشب هنگيدم‌!