بنام حضرت حق
عاشق گر در تنهايي ها غرق شود ... کسي بر او خرده نگيرد که همه هستي اش تنهايي باشد ....عاشق گر دستش را در آتش بکند ... کسي بر او خرده نگيرد که جانش همه در آتش باشد .... عاشق گر فرياد زند انا المجنون ... کسي او را به دار المجانين نبرد که سراسر وجودش جنون باشد ... عاشق گر بخندد در ميان خنده هايش همه گريه باشد ... که همه خنده اش از شايد خيال باطل بوسيدن لب ليلي باشد ... عاشق همه وجودش آتش باشد همه آب ... همه گريه باشد همه خنده ... همه فرياد باشد همه سکوت ... همه جنون باشد همه عقل ... هر چه باشد ... هر کجا باشد ... وجودش ز وجوديست که همه وجودش ز او باشد ...
عاشق نمي داند کيست ... اهل کجاست ؟! ... به کدامين سوي مي رود در کدامين رود ... رودش مهم نيست ... خيالش همه دريا باشد ... همه غرق در دريا ...
عاشق گر مي نويسد نه براي اوست ... بلکه فقط پاشيدن نمکي بر زخم هاي کهنه اش که تازه شود .. که فراموش نکند خنجر زن زخمهايش را ...
آري او بي زخمهايش هيچ است ... تنها يادگاري مانده از معشوق برايش همين جاي خنجر است ... يادگاري اش را هيچگاه بدست طبيب ندهد ... که همه غمش... همه خنده اش ... همه آتشش ... همه آبش ... همه جنونش ...همه عقلش ... همه وجودش همين يادگاري کهنه است ...
مازيار
۲۷/۱/۸۲