جمعه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۲


جاده ...
دوستی شاید مثل یک جاده باشه ... یه جاده با یه ماشین ... رو یک صندلیش تو ... رو یک صندلیش من ... بعضی وقتها من پشت فرمان می شینم ... بعضی وقتها تو باید فرمان این ماشین رو دستت بگیری ... دوست دارم مسیری رو که می ریم اولش ازش لذت ببریم ... از طبیعت کنار این جاده ... از کوه های قشنگ کنار جاده ... وسطش توی یه قهوه خونه روی تخت کنار هم بشینیم ... چایی بخوریم... دو سه تا سیخ جیگری بخوریم ... سفر کردن نصف لذتش توی همین جاده هست ... نمی دونم تا آخر جاده باهم می ریم یا نه ... اما می خواهم تا هر جاییش که رفتیم باهم بریم ... جاده پر پیچ و خمه ... ممکنه توی جاده راهزنی بیاد ... ممکنه یه روز از آسمون سیل بیاد و جاده رو خراب کنه ... من و تو مجبور بشیم چند روزی درجا بزنیم ... داشت یادم می رفت ... نصف دیگه لذت این سفر شاید رسیدن به مقصد باشه ... شاید از حالا فکر کردن به مقصد خنده دار باشه ... شاید توی پیچ بعدی من یا تو زدیم جا ... اما خوب هر جاده ای به یک مقصدی ختم میشه ... امیدوارم اون مقصد اون مقصدی باشه که ما انتخابش کردیم و می خواستیمش ...
مازیار