چهارشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۲


اولين داستاني كه نوشتم ...
كلاس سوم راهنمايي كه بودم معلم انشائمون گفت يك داستان با موضوع آزاد بنويسيد ، داستان زير رو اون موقع نوشتم ، البته الان يه ذره از داستان كم و زياد كردم و دوباره نوشتمش ، اولين و آخرين باري بود كه توي دوران تحصيليم انشا رو 20 شدم ! آخر اون سال هم يادمه با معلمه توي مدرسه رازي كتك كاري كردم و آخرش با هزار بدبختي يه 10 واسه ثلث سوم به ما دادش !
..........
مرگ من
از اتوبوس پياده شدم ، باران هر لحظه شديدتر مي شد ، لب جاده فرعي كه به سمت خانه ام مي رفت ايستادم تا وانتي يا ماشيني بياد و منو سوار كنه ... از شدت سرما دور خودم مي پيچيدم ، هر چي ايستادم ماشيني نيامد به ناچار مجبور شدم پياده به سمت خانه بروم ، كت پشمي كهنه ام روي دوشهام سنگيني مي كرد ، خاك كف جاده هم از آب باران گلي شده بود و راه رفتن رو مشكل تر مي كرد ، كفشم كه دهنه باز كرده بودش با هر گام آب و گل رو وارد خودش مي كرد و از درزهاي جوراب پاره ام پامو آزار مي داد مسير يه جاده نسبتا كوهستاني بود ، روستا بالاي تپه بود ، به راه خودم با هزار بدبختي ادامه مي دادم ، ناگهان از كنار جاده كوه ريزش كرد، يه لحظه يك گرمي رو توي سرم حس كردم ، اما ديگه هيچي يادم نمياد.
صبح شده بود و آفتاب بدن آب كشيدمو داشت گرم مي كرد، بدنم رو مي ديدم كه وسط جاده افتاده بود ، اطراف سرم خوني شده بود ، خون سرم لابه لاي گل هاي جاده پخش شده بود ، من چطوري داشتم خودم رو نگاه مي كردم ، گوشم رو گذاشتم روي سينه ام ديدم هيچ صدايي نمياد ، يك لحظه از خودم فرار كردم ، از بدن خودم ترسيدم ، از جسد خودم ترسيدم . آرام آرام به جسدم باز نزديك شدم ، يك لحظه دلم براي خودم سوخت ، توي زندگي هيچوقت احساس خوشبختي نكرده بودم ، هميشه دربه در دنبال يك لقمه نون بودم ، از بچگي هم توسري خور بودم ، بزرگ شدم هر روز مي رفتم تا يه كارخانه از صبح تا شب كار مي كردم اما باز توي سفره خونه فقط يك لقمه نون بود.
رنگ صورتم پريده بود ، مثل گچ سفيد شده بود ، به دستهاي نهيفم نگاه مي كردم تا حالا اينقدر دقيق به خودم نگاه نكرده بود، از دور صداي موتور يك ماشين ميومد ، صداي يك تراكتور بود كه هر لحظه به شدت صداش افزوده مي شد . راننده تراكتور مشت حسن بود ، به محض ديدن جنازه من وسط جاده از تراكتور پريد بيرون و توي سر خودش مي زد ، يكي نبود بهش بگه مردك جاي اينكه يك ساعت توي سر خودت بزني بيا جسد من رو وردار ببر ده . اما همچنان مشت حسن توي سر خودش مي زد ، بالاخره بعد از اينكه خسته شد از تو سر خودش زدن من انداخت پشت تراكتور . " مردك الاغ يواش تر منو بنداز پشت تراكتور ! درسته كه الان فقط يك جسدام ! اما اينجور كه منو پرت كردي استخوانهام له شد."
به ده نزديك مي شديم ،هركسي جسد خيس آبكشيده من رو پشت تراكتور مي ديد مي زد زير گريه ، تا حالا توي روستا كسي واسه من فكر نكنم گريه كرده بود احساس خوبي داشتم ، اولين باري بود براي خودم كسي شده بودم ، توي اين حس بودم كه تراكتور دم خونه كاهگليم وايستاد ، نرگس در رو باز كرد ، يك لحظه داد زد محمد و غش كرد افتاد روي زمين ، بچه هام هم اومده بودند دم در ، توله سگها انگار نه انگار كه باباشون مرده ! فقط همينجوري يه نگاه به من مي كردند ، يه نگاه به مادرشون كه افتاده روي زمين ! همسايه ها واسه نرگس آب و قند آوردند حالش بجا اومد ، ولي اي كاش همونجوري غش كرده مي موندش ، اونقدر آه و ناله مي كرد كه دلم بدجوري گرفت اولين باري بود كه نرگس رو اينقدر ضعيف مي ديدم ، توي زندگي با همه بدبختي ها و نداري هاي من كنار اومده بود ، با هر مشكلي مي تونست كنار بياد ، اولين باري بود كه مي ديدم جا زده .
كدخداي ده اومد به سمت نرگس گفت : "اگه امروز صبح خاك كنيم ممد آقا بهتره ، خوبيت نداره جنازه روي زمين بمونه " نرگس هم با سرش رو بسمت پايين به نشانه رضايت تكون داد ، مردهاي ده من رو با صداي لااله الاالله از روي تراكتور ورداشتند و بسمت مسجد كوچكي كه نزديك قبرستون ده بودش بردند ، مرده شور با دست هاي زمختش با آفتابه دشت منو مي شصت ، خونهاي روي سرم كه همراه با گل لابه لاي موهام رفته بود رو با همون دستهاي زمخت و زبرش در مي آورد، جسدم رو لاي كفن پيچيد و گذاشتش رو يك برانكارد، ديگه آماده شده بودم ، مثل عروس ها كه لباس سفيد بر تن مي كنند و عطر بخودشون مي زنند من رو توي پارچه سفيد پيچونده بودند و بهم كافور زده بودند ، با صداي يا حسين بلندم كردند و آخوند ده جلوي دسته داشت باز لااله الاالله مي گفت ، كل ده پشت سر من راه افتاده بودند ، نرگس با هزار زحمت و زور روي پاهاش ايستاده بود و دنبال جسد من ميومد ، خيلي سريع خونه من رو درست كردند ، دو متر در يك متر ، گذاشتنم توي قبر ،نمازي بالاي سرم خوندند و خاك رو آروم آروم روي جسدم مي ريختند ، براي خود من هم آخرين باري بود كه جسدم رو مي ديدم ، نرگس داشت گريه مي كرد بچه هام هم زده بودند زير گريه اما نمي دونم بخاطر من گريه مي كردند يا بخاطر گريه هاي مادرشون ، خوب بود كه پول زيادي نداشتم كه سر قبرم بخواهند واسه ارث و ميراث ام دعوا بشه ، باز داشت آسمون ابري مي شد ، جمعيت يواش يواش يواش كم شد ، من موندم ، قبرم و نرگس ... نرگس سرش رو گذاشته بود رو سنگ قبرم و زاري مي كرد ، خواهرش اومدش و بلندش كرد و بردش خونه بارون باز شروع به باريدن كرد مثل ديشب ، مثل همون شبي كه من مردم ! از دور نوري مي آمد ... بايد مي رفتم به سمتش ...
مازيار