بندهاي كفشم را محكم گره مي زنم ، بايد راه طولاني را بروم ، راهي كه به ميدان جنگي در درونم ختم مي شود... ميدان جنگ در درون من است اما راهي كه براي رسيدن به درون خودم بايد بروم ،بسيار طولانيست !! ميدان جنگي كه در هر دو سويش خودم ايستاده ام ، جنگ ميان تمام نفسهاي دروني ام با آرمان هايم ، جنگ ميان تمام وسوسه هاي زمين با شعارهايي كه سالها آنها را سر دادم ولي به آنها عمل نكردم !! اما امروز لباس رزم پوشيده ام ، تا شده فقط براي يك روز ! يا شايد براي فقط يك لحظه مرد آرماني شعارهايم باشم ... اما همين يك لحظه بقدري عمل كردن به آن سخت است كه يك عمر براي آن بايد بجنگم !! جنگي كه هر طرفش برنده باشد ، من بازنده آن خواهم بود !! اگر آرمانهايم شكست بخورند تمام عقايدم زير پا لگدمال مي شود ، و اگر وسوسه هايم شكست بخورند نيمي از وجود خاكي را كه انباشته از لذت هاي زميني است را از دست خواهم داد ، اما بازنده اين ميدان قهرمانانه شكست مي خورد ، بازنده اين ميدان آنقدر شجاع بود كه در دنيايي كه انباشته از مردمان ترسوست ، لباس رزم پوشيد و با خويشتنش جنگيد !! شنيده بودم كه جنگ با نفس را جهاداكبر ناميده اند ، آن زمان به اين جمله مي خنديدم ، اما امروز باورش كردم ، براستي كه سخت ترين نبرد ، نبرد انسان است با درونش ، دروني كه سالهاست گرد و غبار منفعت طلبي بر آن نشسته است و عقلانيت بر آن مهر سكوت كوبانده است ... ميدان نبرد منتظر من است ... بايد بروم ...
مازيار
۲۹/۶/۸۲