شنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۲


بنام حضرت حق ...
از ديوارها بيزارم ، از ديوارهاي ميان من و تو ... بيزارم از شروع فصل سرد ، فصل جدايي ، فصل كوچ پرستوها ، فصل زرد شدن برگهاي باغ ديدار ... مي ترسم طفل عشقمان در ميان بادهاي سرد سرما بخورد ... مي ترسم بر روي گلبرگهايمان سحر شبنم يخ بزند ، اما مي دانم در سرما در اجاق دل ، محبت بيشتر مي سوزد و ما را گرم خواهد كرد ... شنيده ام كه پرستوها هر سال در بهار به آشيانه هاي قديمي شان باز مي گردند اميدوارم كه شنيده هايم درست باشند ...
از سفر آمده ام ... اما هنوز خاكهاي كفشم را تميز نكرده باز بايد به سفر بروم ... روزگاري عاشق سفر كردن بودم اما امروز دگر از سفر كردن خسته شده ام ... اما چاره اي نيست بايد كوچ كرد همچو پرستوها ... اما پرستوها به سوي سرزمين هاي گرم جنوب مي روند و من بسوي سرزمين يخ بسته اي در شمال ... پرستوي تنها بايد برود به جنگ برف و يخ ... با تيشه جدش فرهاد اين بار بجاي كوه بيستون بر دل كوه يخ بزند ...
مي هراسم مي هراسم از خودم ... از وسوسه هاي دروني ام ... مي هراسم از پندار خودم ... از كردار خودم ... مي هراسم از شيطان ، از سرما ، از كوه يخ ... مي هراسم شيطان وجود خاكي ام را تسخير كند ... مي هراسم همچو جدم آدم ميوه ممنوعه را بخورم ... من اكنون در بهشت ام ! همچو جدم آدم ! آيا من لياقت اين بهشت را دارم !؟ آيا شيطان بر من ، اين انسان پر از وسوسه رحم خواهد كرد !؟ آيا من لياقت تو را دارم !؟ لياقت اين عشق را !؟ اين بهشت را !؟
مازيار
۲۹/۶/۸۲