اينجا آخر خشکي هاست ...بسترم اينجا شن هاي داغي است که تنم برهنه ام در آغوش خود مي کشد ٬ با دلي برهنه تر از تنم مي خواهم به آغوش موجهاي دريا بروم ... تا غرق در صداي موجهاي دريا ٬ مرغان ماهي خوار برايم لالايي بخوانند ... مي خواهم در اين غروب دلگير به سوي خورشيد شنا کنم ... اما هر چه بيشتر شنا مي کنم ٬ خورشيد دورتر و دورتر مي شود ... تو از من دور نشو تا بتوانم حداقل شنا کنم !