چهارشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۱


يادگارهاي پدربزرگ سالهاست که خاک مي خورد ...

پدر مادرم-پدربزرگم- ... حسن سياس ... وقتي که من يک ساله بودم دارفاني رو وداع گفت ... نميدونم چرا هميشه با اينکه از اون يکسالگيم هيچي يادم نمياد ... اما هر وقت سر سالش با مامانم مي رفتيم بهشت زهرا يه جوري حس مي کردم که به اين آدم وابسته ام ... آدمي که الان نزديک ۲۰ سال از مرگش مي گذره ... اما يه جوري در کنارم وجودش رو حس مي کنم ... حداقل وقتي دست نوشته هاشو ورق مي زنم يه جوري آروم مي شم ... گرچه که خوندن خطش از اونجايي که زيادي خوش خطه برام خيلي سخته و خوندن هر سطر نزديک چند دقيقه برام طول مي کشه ...



دست نوشته هاي پدر بزرگ بدجوري دارن خاک مي خورند ... اگه زمان پدر بزرگم اينترنت و وبلاگ بود فکر مي کنم اينجوري در گمنامي دارفاني رو وداع نمي گفت ... از نوشته هاي پدر بزرگم مي تونم به آثار زير اشاره کنم :
۱. تفسير و ترجمه کامل قرآن کريم ( نزديک ۲۵۰۰ صفحه ) در ۶ جلد
۲. فرهنگ لغات قرآني ( نزديک ۲۰۰۰ صفحه ) در ۸ جلد
۳. دفتر شعر ( نزديک ۵۰ شعر با مزامين اجتماعي ديني و عشقي )
۴. نوشته هاي پراکنده که بيشتر روي کاغذهاي کوچيکي نوشته شده که من هر چقدر مرتبش مي کنم بازهم نامرتبه!



نمي دونم از خوش شانسي من هست ... يا بدشانسي من که توي فاميل من بدبخت رو کردن مسئول نگهداري از اين نوشته ها... آره خوب کتابخونه ام خيلي خوشگله!! توش حداقل نزديک ۱۰۰ تا کتاب قديمي و عتيقه هست ... که تاريخ چاپشون ماله بيشتر از صد سال پيشه ... اما نمي دونم يه حس مسئوليت هميشه همراهم هست ... يه حسي که ميگه يالا ! برو دنبال چاپ اين کتابها ... البته قبل از من مادرم نزديک ۲۰ سال پيش دنبال چاپشون رفته بود ... اما خوب اون موقع اولهاي جنگ بود و مملکت صاحب نداشت ٬ يه بار رفتم خودم ۲ سال پيش ٬ اما اونقدر مي بيني براي چاپ يه کتاب جلوي پات سنگ مي اندازند که بيخيال ميشي ... چه برسه به يه کتاب ديني !‌ که اونم تفسير قرآن و فرهنگ لغات قرآني ! بايد اول ده تا آخوند بشيند و نزديک يکسال مطالعه و ... بکنند تا آخر اجازه بفرمايند !‌ اونقدر اين موانع زياد بود که من که اون همه شور و حال واسه چاپش ۲ سال پيش داشتم در طول اين ۲ سال کار پيگيري واسه چاپش رو فراموش کردم ... همونطوري که مادرم و بقيه فاميل فراموش کردند که پدربزرگ من روزهايي از عمرش رو صرف نوشتن کرده ... نوشته هاي که شايد تنها کسي که توي اين ۲۰ سال اخير ورقشون زده من بودم !! سر اين اسباب کشي ها باز اين کتاب ها از توي انباري در اومد ... اينبار دلم نيومد مثل ۲ سال پيش بگذارمشون ته يه کمد ... واسه اينکه وقتي ميديمشون از نزديک يه جور حس بدي بهم دست مي داد ... ياد همه اون سنگهايي که جلو پام انداخته بودند افتادم ... چه از طرف وزرات ارشاد و سازمانهايي که بايد واسه چاپ يه کتاب آدم رو از اين اتاق به اون اتاق الکي مي فرستند و چه از طرف بعضي افراد فاميل !‌ اين فاميل ما هم حکايت جالبيه !‌ از آدم زيادي مذهبي توش هست تا آدم شديدا ضد مذهبي !‌ يکي آدم رو مسخره مي کنه تو که شلوار جين پاته حالا دنبال چاپ قرآني ؟! اون يکي مي گه بيکاري ؟!‌ الان رو نمي بيني اين آخوندها با قرآن چه بالايي سر مملکت آوردند !‌‌ آخه يکي نيست بگه به اينها چه ربطي داره !‌ ديشب کل کتابهاي پدربزرگ روي توي کتابخونه اتاق گذاشتم ... چه کتابهاي دست نويس خودش ... چه کتابهاي قديمي که داشته ... که بيشترش کتابهاي ديني و مذهبي اند ٬ توشون چند تا کتاب شعر هم هست ...
پدربزرگم سال ۱۳۳۹ نوشتن تفسير کامل قرآن و همينطور نوشتن فرهنگ لغات قرآني رو تموم مي کنه ... و بعد از اون از اجتماع دوري مي کنه و گوشه گيري از اين اجتماع رو انتخاب مي کنه و بخوندن شعر و قرآن توي اتاقش به تنهايي مي پردازه ... اول تفسير قرآنش واسه مقدمه ۲ شعر زير رو نوشته ...



نهادم من از نثر گنجي عظيم
که از گذشت دوران نگردد رميم
پيام خدا از زبان رسول
که ناجيست آنرا که دارد قبول
بود رهبر و رهنماي بشر
بهر عصر و دوران ٬ بهر بوم و بر
خدا نامه است اين نه شهنامه است
نه از چاپلوسان کج خامه است
ره راستي و درستي نماست
بيان محمد پيام خداست



( پايان تفسير تمام قرآن مجبد بفارسي در تاريخ سه شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۳۹ شمسي برابر با ۲۶ ام رمضان ۱۳۸۰ بقلم حسن سياس )



چه بود حاصل عمرم ازين زمان دراز
که چند سال دگر باز آرزو بکنم
گذشت وقت بويرانه کردن تن و جان
کجا اميد که اين پاره ها رو رفو بکنم
بروز حشر شفاعت اگر شود مقبول
بجز محمد و آل از که جستجو بکنم
پس از گذشتن يک عمر در ميان بشر
بر آن شدم تک و تنها بخويش خو بکنم


طهران ۱۳۳۹


نمي دونم چرا اينها رو اينجا نوشتم ... شايد يه دردودل بود واسه اينکه آروم بشم ... واسه اينکه بتونم باز وقتي که کتابهاي پدربزرگ روتوي کتابخونه مي بينم اون حس بهم دوباره دست نده ...
باباحسن ... ببخش منو اگه کتابهات سالها خاک خوردند ... و تنها همدمشون جلدهاشون بوده ... باباحسن روحت شاد ... يادت گرامي ...