سه‌شنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۱


امشب جبرئيل در گوشم زمزمه کرد ... امشب جبرئيل حکم قرباني دلم را برايم زمزمه کرد ... امشب جبرئيل مرا همچو ابراهيم فرا خواند بر قرباني کردن عزيزترين دارايي ام ... عزيزترين دارايي ابراهيم ٬اسماعيل بود و عزيزترين دارايي من قلب من ... قلبي شايد زخمي و تکه تکه ... قلبي که خودش هيچ ارزشي ندارد ... قلبي که ارزشش ناشي از حضور قديسه اي در آن است ... قديسه اي که اين قلب پاره پاره برايش مي زند ... قديسه اي که هر شب برروي زخمهاي اين قلب مرهم مي گذارد ... قديسه اي که براي تکه تکه هايش لالايي مي خواند ...جبرئيل قرباني من حاضر است !