یکشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۱


توي اين زمونه دل رو بايد خاک کرد ... چون اگه خاکش نکني مثل يه جسد مرده بوي تعفنش خفه ات مي کنه ... توي اين زمونه دل مثل يه بار اضافي مي مونه که بدون هيچ سودي هميشه جلو راهت رو مي گيره و سنگينيش جون پاهات رو مي گيره ... تو اين زمونه اگه دل داشته باشي ٬ هيچي نداري ... اگه دل نداشته باشي همه چيز داري ...
اگه دلت رو خاک نکني و روش يه سنگ قبر نگذاري ... دلت راه ميوفته و عاشق ميشه ... توي کوچه پس کوچه هاي شهر ... تا اين راهروهاي باريک اينترنت ... تا اون کلاسهاي تنگ و تاريک و حوصله بر دانشگاه ... وقتي دلت عاشق شد ... آواره ميشه ... دنبال هر کس و ناکسي راه ميوفته ميره ... اونوقت مي بيني که داري خودتم دنبال دلت مي ري ... اونقدر دنبالش ميري که يه روز مي بيني تا گردن توي باتلاقي از کثافت فرو رفتي ... اونقدر سبک شدي که دعا مي کني يه ذره سنگين تر بودي توي اين باتلاق بيشتر فرو مي رفتي و خفه مي شدي و از اين زندگي نکبتي راحت مي شدي ... مي دوني چرا اونقدر سبک شدي !؟ اونقدر خودت رو خوار و خفيف مي کني واسه دلت ... اونقدر دلت برات مهم ميشه که يادت مي ره آدمي ... غرور داري ... واسه خودت کسي بودي حداقل ... الان چي شده‌؟! ... وقتي دلت رو دادي بهش ... غرورت رو شيکوندي بخاطرش ... بخاطرش تن به هر کاري دادي ... مثل يه سگ وفادار دنبالش کردي و براش واق واق مي کردي ... در عوض اون حتي يه استخون خالي هم به تو نداد ... اما تو بازم براش واق واق کردي ... زندگي سگي پس چيه ؟! همينه ... همين ... همين که بشي مثل يه سگ برده طرفت ... در عوض لبخندي که شايد برات بزنه براش واق واق کني ... باز مي گي دلت رو خاک نکن مازي ؟! چرا خاک نکنمش ... چرا بگذارمش مثل يه هدف که هر رهگذري واسه امتحان کردن تير و کمونش با تير بزنه وسطش رو مردم براش دست بزنند ... چرا بگذارم که مثل يه جسد بوي تعفنش خفم کنه ؟! ... بايد خاکش کرد ... چون خيلي وقته که تاريخ مصرف عشق و عاشقي گذشته ...