سالي كه نكوست از بهارش پيداست ...
توي بهاري كه بجاي بارون از آسمونش برف مياد و تگرگ ... گلبرگهاي دل درخت بادام صبح ها جاي شبنم ميزبان تيكه هاي يخي هست كه از آسمون هفتم براش سوغاتي آورده شده ... توي بهار جاي اينكه مثل درخت هاي سيب شكوفه كنه و پر از گل بشه ... محكومه كه كل غنچه هاش رو به باد بده و برگهاشو با رنگ زرد نقاشي كنه ... جاي اينكه يه بلبل بياد روي شاخش يه آشيانه كوچيك بسازه ... يه كلاغ مياد روي شاخه هاي زردش لانه مي سازه ... بجاي اينكه هر روز صبح صداي گنجشك و بلبل از خواب بيدارش كنه ... مجبوره كه صداي غارغار كلاغ رو تحمل كنه ... جاي اينكه پروانه ها بيان روي گلهاش بشينند ... مورچه ها از جونش بالا و پايين مي رند و مثل مرده خورها ميان تيكه برگهاي زردش رو مي خورند آخر سرشم هم باغبون حوصلش از اين درخت سر ميره ... و با يه تبر ميوفته به جون درخت ... درخت بادام توي بي كسي محكوم شده به مرگ . آخه درخت بادام چه گناهي كرده كه بايد اين بلاها سرش بياد... گناهش اينه كه هيچ گناهي نكرده ...
مازيار