دوشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۲


چون قصه بدينجا رسيد بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست ...
قصه من و تو به بامداد نرسيده به پايان رسيد ... قصه من و تو قبل از آنکه شهرزاد لبهايش را ببندد به پايان رسيد... اينجاي قصه کجاست که پايان قصه من و تو شد ... در اينجاي قصه قصه نويسان چه نوشته اند که پايان قصه من و تو شد ؟! ... اينجاي قصه را قصه نويسان نوشتند يا من ؟! يا تو ؟!‌ يا ما ؟! ما ؟! من و تو هنوز در ما مي گنجيم ؟! يا فقط در قصه هايمان من و تو در ما گنجيده مي شويم ؟! قصه مان تمام شده ... قضاوت راست بودن يا دروغ بودن اين قصه را بر عهده کودکاني بگذاريم که شبها با قصه هاي من و تو بخواب خواهند رفت ... قصه هايي که روزگاري بوي نمناکي اشک از آنان مي باريد و روزهايي غرق در صداي خنده هايمان بود ... قصه مان هزار و يک شب طول نکشيد ... اما شايد نوشتن قصه مان به هزار و يک شب برسد... قصه من و تو به سر رسيد... کلاغه به خونش نرسيد ...
مازيار