يادته مازي مي گفتي واسه يه عشق بايد جنگيد ... نبايد دست گدايي بسوي معشوقت دراز كني ... يادته مازي مي گفتي توي جنگ يا برنده اي يا بازنده ... اما توي گدايي هميشه يه بازنده اي ... مازي يادته مي گفتي كه برنده بودن يا بازنده بودنش اصلا مهم نيست ... مهم اون شور و هيجانيه كه توي وجودت شعله مي گيره ... مازي يادته مي گفتي كه واسه آتش زدن زاده شدي نه براي آتيش خاموش كردن ... يادته مي گفتي وقتي كه همه چيز اطرافت رو آتيش مي زني از زير خاكسترهاش جونه هاي گلها بيرون مياد ... يادته مازي مي گفتي كه براي بريدن درخت ها بدنيا اومدي نه براي درخت كاشتن ... توي وجودت جاي بيل باغبوني يه تبر هست ... كه با اون بايد بري به جنگ سينه درختهاي پير ... بايد با تبر محكم بزني به سينه درخت هاي پير خودخواهي كه با شاخه هاي بزرگشون نمي گذارند آفتاب به بوته هاي كوتاه و مظلوم برسه همون درخت هاي پيري كه توي تنشون جغدهاي پير و بدجنس خونه هاي بلبل ها و داركوب ها رو اشغال كردند ... مازي يادته مي گفتي از اين بيزاري كه بخواهي يه هواپيماي سقوط كرده رو تعمير كني و دوباره با جون كندن به پرواز درش بياري ... يادته مي گفتي كه ساختن يه هواپيماي تازه خيلي راحتر از اينه كه بخواهي يه سقوط كردش رو تعمير كني ... مازي يادته كه مي گفتي از شرايط سخت خوشت مياد... چون آدمهاي اطرافت رو توي شرايط سخت مي شناسي ... مازي يادته !؟ حرفهات رو يادت مياد !؟ شعارهاتو رو؟! مازي اصلا خودت رو يادت ميادت !؟
مازيار