سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۲


از اين نمي ترسم که دگر خورشيد در آسمان نباشد ... که شب ستارگان برايم چشمک نزنند و ماه اين تنها همدم شبهاي تنهايي ام دگر در آسمان نباشد ... از اين نمي ترسم که بلبلان بر روي شاخه هاي درختان دگر آواز نخوانند ... از اين نمي ترسم که دگر درختان ميوه ندهند و گلي بروي بوته هاي رز حياط نباشد ... از اين نمي ترسم که دانه هاي گندم مزرعه دلم را کلاغهاي گرسنه به تاراج ببرند ... از اين نمي ترسم که قلبم را بر بالاي دار ببينم ... از اين نمي ترسم که زنده زنده پوستم را بکنند ... بر صليب جسم پوست کنده ام را بياوزيند و در زيرش بوته هاي خشکيده را به آتش بکشند ... از اين نمي ترسم که آزادي ام را محدود به ديوارهاي زندان بکنند ... و عدالت را از سرزمين من تبعيد کنند ... از اين نمي ترسم که دگر عشقي متولد نشود ... کودکي زاده نشود ... از اين نمي ترسم که دنيا به آخر برسد ... چون که خود به آخر رسيده ام ...
مي ترسم از همه ي اين نترسيدن ها ... مي ترسم که بي تفاوت ترين مرد روي زمين باشم ...
مازيار