در سرزميني که سرب داغ جواب فرياد است ... در سرزميني که مشت هاي گره کرده را با قفل و زنجير بهم مي بندند ... در سرزميني که قلم محکوم است به شکستن و صاحب قلم محکوم است به مردن ... در سرزميني که در خاک حاصلخيزش بجاي پيشرفت دانه هاي عقب ماندگي را مي کارند ... در سرزميني که در آسمان آبي بجاي پرستوهاي مهاجر فقط کلاغ ها پرواز مي کنند ... در سرزميني که جاي بلبلان فقط جغدها بر بالاي بوم ها سمفوني مرگ را مي خوانند ... در سرزميني که ديگر آزادمردي نمانده ... جوانمردي فراموش شده ... پهلواني مرده .... آري در همين سرزمين زاده شدم ... اما در چنين سرزميني نخواهم مرد ... يا سرزمينم را بايد عوض کنم ... يا مردمان سرزمين را ....
مازيار
پ ن : باز مثل قديمها شروع کردم به شعار دادن!!!