چهارشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۲


در جستجوي قطعات گمشده ام به بيابانها سرک کشيدم ... اما هيچ يک از تکه هاي گمشده ام را در ميان شن هاي سوزان بيابان نيافتم ... از بيابانها به سوي هيچستانها راهم را کج کردم ... اما باز تکه اي از قطعات گمشدم در ميان قلبهاي هيچستاني ها نيافتم ... مردمان هيچستان مرا از سرزمين شان بيرون کردند و به پوچستان ها تبعيدم کردند ... مردمان پوچستان مردماني مهربان بودند و مرا در آغوش گرمشان پذيرفتند ... اما هيچگاه قطعات گمشده ام را در وجودشان نيافتم ... اين بار خودم ٬ خودم را از اين سرزمين بيرون کردم ... دگر جايي براي رفتن نبود ... جز يک جا ... خويشتن خويشم ... در خويشتنم تمامي قطعاتي که سالها سرزمينهايي را براي يافتنشان جستجو مي کردم يافتم ... قطعاتي که سالها همراه من بودند ... اما من همراه آنان نبودم ... قطعاتي در وجودم که سالها غبار فراموشي بر آنها نشسته بود و مرا از ديدنشان محروم کرده بود ... قطعاتي که اميدوارم دوباره گمشان نکنم ...
مازيار
۲۴/۲/۸۲