بمان به آنچه اعتقاد داري بمان!!!!!!!!!!!!!!يك دوست
پنجشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۳
كسي مرا نساخت جز خودم كه خدايم بود ، خودي كه در خود ديگري غرق شد و آنگاه آن خود جديد، خداي شد . خدايي بي مانند ، خدايي زميني كه مانند بتي به پيشگاه اش احساس را هديه مي بردم و غرور را قرباني اش مي كردم ... خداي مرد ، بت شكست ... نه ديگر احساسي مانده بود و نه ديگر غروري كه بر قربانگاه خداي ديگري ببرم ، من ماندم و آن خودي كه سالهاي دور خدايم بود ، ايمانم بود و سرچشمه همه اعمالم ... من ماندم و خودي فراموش شده ، خودي كه لاي دست نوشته هاي كهنه دفن شده بود . از صندوقچه قديمي خود را بيرون مي كشم ، اي كمي كهنه شده است ، خاك در جان اين خود نفوذ كرده ، كمي فرسوده و شايد زوار در رفته ، اما اين خود را دوست دارم ، چون متعلق به من است و روزگاري خدايم بوده ، نمي توانم بجاي خدا باورش كنم ، اما به عنوان يك اثر باستاني دوستش دارم و برايش ارزش قائل ام ، گرد و غبارها را از روي خودم كنار مي زنم و مي بينم آن چهره مازيار كودك را ، هي اين من بودم ، چه زود فراموشش كردم ، چه زود ... مثل همه آنهايي كه زود فراموش كرديم شان ، فراموشمان كردند ...
كسي مرا نساخت جز اين خود كهنه كه خدايم بود ، شكستمش تا خداي ديگري بگيرم و گرفتم ... اما افسوس آنقدر در باور خداي جديد غرق شدم كه از خداي جديد هم بتي ساخته شد و آنهم شكسته شد . دنيا يك ابراهيم تمام عيار است ، هر چه را كه مي پرستي و دوست داري برايت با تبر در چشم بهم زدني خرد خواهد كرد ...
ترجيح مي دهم بي خدا و كافر باشم ، تا شايد از گزند تبرهاي ابراهيم در امان باشم .
جمعه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۳
فهميدن بزرگترين درد انسانهايست كه فكر مي كنند .
تو آزادي ، يك انسان آزادي ، در آزادي هايت قانون هايي را براي خودت مي نويسي ، براي اعتقادات خودت ، نه اعتقاداتي كه از دين سرچشمه مي گيرد يا از اخلاقيات ، تو اخلاقيات خودت را براي خودت مي نويسي و چه زيبا مي نويسي ، حرام هايي را بر خود حلال مي كني و حلالهايي را بر خود حرام ! تو پيغمبر دين خودت شده اي ! تو مازياري ! فكر مي كني كه خيلي مي فهمي و فهميدن براستي بزرگترين درد انسانهايست كه فكر مي كنند .
تو در اگزيستانسياليسم غرق شده اي ، بدنبال ذات ها و جوهرها هستي ، همان ذات هايي كه قانون هاي زندگي ات را بر اساس آن نوشتي ، همان قانون هايي كه سخت پايبندش بودي و هستي ، همان قانون هاي كه دينت بود و از آن قانونها لذت مي بردي ، شايد انسان اشتياقي بيهوده باشد براي چه نمي دانم ، اما مي دانم كه انسان اشتياقي بيهوده است ...
آزادي آزادي !
بااينكه بشر را محكوم به آزادي مي داني اما مي داني كه تا زماني كه زنده هستي و شايد تا چند قرن ديگر اين محكوميت آغاز نشود ، اما مي خواهي براي خودت در كنج اتاقت آزاد باشي ! مي گردي بدنبال راه هايي براي رسيدن به آزادي ! به يك آزادي شخصي ! آزادي از قيدها و بندها كه مثل زنجير از كودكي بر گردن ات انداخته اند ، زنجيرها را پاره مي كني ، چه مي يابي ؟! جز زنجيرهاي پاره !؟ تا روزي كه بر گردن زنجير داري دردت فقط زنجير است ! اما روزي كه زنجيرها پاره مي شود ، دردها آغاز مي شوند ، درد فهميدن !
يك آنارشيستي ! نه يك آنارشيست كه در خيابان فرياد مي زند ، تو مي خواهي هرج و مرج را رگ هاي زندگي ات تزريق كني ، خسته شده اي از اين نظم ، خسته شده اي حتي از قانون هاي دوست داشتني ات ، خسته شده اي از اخلاقياتي كه بسيار محكم تر از آن زنجيرها بر گردنت بسته بودي ، خسته شده اي از اعتقاد داشتن ، كمي آنارشي چرخ دنده هاي خشك قانون هاي زندگي را گريس كاري مي كند ... اما هيچ وقت اين گريس بين چرخ دنده هاي زندگي ات اندازه نيست ... هيچ وقت ...
اندكي كمونيستي ! ماركس را دوست داري و حرفهايش را تا حدي قبول ! عدالت و برابري را فرياد مي زني در حرف هايت ! اما آيا حاضر هستي كسي را در ثروتت شريك كني !؟
تو آزادي ، يك انسان آزادي ، در آزادي هايت قانون هايي را براي خودت مي نويسي ، براي اعتقادات خودت ، نه اعتقاداتي كه از دين سرچشمه مي گيرد يا از اخلاقيات ، تو اخلاقيات خودت را براي خودت مي نويسي و چه زيبا مي نويسي ، حرام هايي را بر خود حلال مي كني و حلالهايي را بر خود حرام ! تو پيغمبر دين خودت شده اي ! تو مازياري ! فكر مي كني كه خيلي مي فهمي و فهميدن براستي بزرگترين درد انسانهايست كه فكر مي كنند .
تو در اگزيستانسياليسم غرق شده اي ، بدنبال ذات ها و جوهرها هستي ، همان ذات هايي كه قانون هاي زندگي ات را بر اساس آن نوشتي ، همان قانون هايي كه سخت پايبندش بودي و هستي ، همان قانون هاي كه دينت بود و از آن قانونها لذت مي بردي ، شايد انسان اشتياقي بيهوده باشد براي چه نمي دانم ، اما مي دانم كه انسان اشتياقي بيهوده است ...
آزادي آزادي !
بااينكه بشر را محكوم به آزادي مي داني اما مي داني كه تا زماني كه زنده هستي و شايد تا چند قرن ديگر اين محكوميت آغاز نشود ، اما مي خواهي براي خودت در كنج اتاقت آزاد باشي ! مي گردي بدنبال راه هايي براي رسيدن به آزادي ! به يك آزادي شخصي ! آزادي از قيدها و بندها كه مثل زنجير از كودكي بر گردن ات انداخته اند ، زنجيرها را پاره مي كني ، چه مي يابي ؟! جز زنجيرهاي پاره !؟ تا روزي كه بر گردن زنجير داري دردت فقط زنجير است ! اما روزي كه زنجيرها پاره مي شود ، دردها آغاز مي شوند ، درد فهميدن !
يك آنارشيستي ! نه يك آنارشيست كه در خيابان فرياد مي زند ، تو مي خواهي هرج و مرج را رگ هاي زندگي ات تزريق كني ، خسته شده اي از اين نظم ، خسته شده اي حتي از قانون هاي دوست داشتني ات ، خسته شده اي از اخلاقياتي كه بسيار محكم تر از آن زنجيرها بر گردنت بسته بودي ، خسته شده اي از اعتقاد داشتن ، كمي آنارشي چرخ دنده هاي خشك قانون هاي زندگي را گريس كاري مي كند ... اما هيچ وقت اين گريس بين چرخ دنده هاي زندگي ات اندازه نيست ... هيچ وقت ...
اندكي كمونيستي ! ماركس را دوست داري و حرفهايش را تا حدي قبول ! عدالت و برابري را فرياد مي زني در حرف هايت ! اما آيا حاضر هستي كسي را در ثروتت شريك كني !؟
عشق را ايماني مي داني و ايمانت به اين ايمان بسيار محكم تر از هر ايمان ديگرت است ... اما افسوس كه سالهاست كه عشق مرده است ... و ايمانت ...
در برابر تمام عقل گرايي هايت كوهي از الهام ، اشراق و علم حضوري ايستاده است ! كه به آنها هم تا حدي ايمان داري !
در دریای تفکرات غرق شده ای ٬ در كوير هستي دچار هبوط شده اي ...
نفهمیدن چه برکت بزرگی است برای کسی که نمی فهمد .
مازیار
در برابر تمام عقل گرايي هايت كوهي از الهام ، اشراق و علم حضوري ايستاده است ! كه به آنها هم تا حدي ايمان داري !
در دریای تفکرات غرق شده ای ٬ در كوير هستي دچار هبوط شده اي ...
نفهمیدن چه برکت بزرگی است برای کسی که نمی فهمد .
مازیار
یکشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۳
دخملک سربی
برای تو مینویسم
برای التهاب بدنت
و همه ی زخمهای کهنه ای که به دوش میکشی.
میدانستی
امتداد تنهاییت
سکوتیست متروک
که در آنجا
هستی ، لایتناهیست
اندیشه ، صامت است
و نجوای سنگ فرشهای خاطرات
تکرار میشوند
تکرار میشوند
و تکرار میشوند .
کنار من بنشین
تا ترانه ای از درد برایت بسرایم
از sacrifice
برای تو مینویسم
برای التهاب بدنت
و همه ی زخمهای کهنه ای که به دوش میکشی.
میدانستی
امتداد تنهاییت
سکوتیست متروک
که در آنجا
هستی ، لایتناهیست
اندیشه ، صامت است
و نجوای سنگ فرشهای خاطرات
تکرار میشوند
تکرار میشوند
و تکرار میشوند .
کنار من بنشین
تا ترانه ای از درد برایت بسرایم
از sacrifice
دوشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۳
* من بزرگ شده ام ... هیچستانی بزرگ شده است .... رود مسیر جریانش را پیدا کرده است ... بدنبال رود می رویم تا دریا ... از دریا با دریا می رویم از این دریا به آن دریا !
* زندگی شاید به کهنگی کاغذ دیواری های کافه نادری باشه ، کاغذهایی که کهنه اند اما زیبا ، مهم اینه که هر چیزی رو میشه زیبا دید اگه من بخواهم، تو بخواهی ... ما بخواهیم ... مهم خواستن هاست ، خواستن هایی که فقط بوی حرف نمی دهند ، خواستن هایی که بوشون مثل بوی قهوه فروشی های جمهوری می پیچیه توی خیابون و مستت می کنه ...
زندگی شاید به تندی غذا مکزیکی های پیتزا پنتری باشه ، با اینکه تنده و می سوزننت دوست داری بازم بخوری ! حتی وقتی غذات تموم شد باز هوس می کنی که یه پرس دیگه سفارش بدی ! عشق ، زندگی ، گاهی به همین تندیست ... به تندی قدم هایت زمانی که از خیابان رد می شوی ...
مازیار
پ ن :چقدر حرف خوردنی زدم ! گرسنه ام شد !
* زندگی شاید به کهنگی کاغذ دیواری های کافه نادری باشه ، کاغذهایی که کهنه اند اما زیبا ، مهم اینه که هر چیزی رو میشه زیبا دید اگه من بخواهم، تو بخواهی ... ما بخواهیم ... مهم خواستن هاست ، خواستن هایی که فقط بوی حرف نمی دهند ، خواستن هایی که بوشون مثل بوی قهوه فروشی های جمهوری می پیچیه توی خیابون و مستت می کنه ...
زندگی شاید به تندی غذا مکزیکی های پیتزا پنتری باشه ، با اینکه تنده و می سوزننت دوست داری بازم بخوری ! حتی وقتی غذات تموم شد باز هوس می کنی که یه پرس دیگه سفارش بدی ! عشق ، زندگی ، گاهی به همین تندیست ... به تندی قدم هایت زمانی که از خیابان رد می شوی ...
مازیار
پ ن :چقدر حرف خوردنی زدم ! گرسنه ام شد !
پنجشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۳
دوشنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۳
سهشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۳
دوشنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۳
قسم به پاكي آب ...
نتوان گفت كه در اين ذهن آشفته چيست ... ذهن خود نمي داند ... نتوان گفت دگر در اين دل چيست ... دل خود نمي داند ... نتوان گفت كه كينه اي است از او ... كينه خود نمي داند ... نتوان گفت كه يادش هنوز هست ... ياد خود نمي داند ... نتوان گفت كه در اين دل جرقه آتشي هست ... جرقه خود نمي داند ... نتوان گفت كه در اين قلم هنوز جوهري هست ... قلم خود نمي داند ...
فقط مي توان گفت كه در جام ، شرابي است مرد افكن ... فقط مي توان گفت كه بهار زياد دور نيست ، اما آنچنان هم نزديك نيست ... فقط مي توان گفت كه گفتني ها زياداند اما سكوت بايد كرد ... سكوت ... مصلحت سكوت را فرياد مي زند ... حقيقت هم مصلحت را اين بار استثنا" تاييد مي كند ...
پيكي ديگر ...
ثانيه مي گذرند ... نمي دانم براي كه اينقدر تند مي روند ، همان ثانيه هايي كه به عقربه دقيقه شمار وفا دار نمادند و از آن سبقت گرفتند براي چه !؟ خودشان هم نمي دانند ... فقط مي دانستند كه بايد سبقت بگيرند و بروند بسوي هيچستانك هايشان ...
پيكي ديگر ...
هيچستان ... هيچستاني من باز شده است همبازي توهمات من ... نمي دانم آخر داستان هيچستان و پوچستان به كجا ختم مي شود ... نه هيچستاني مي داند نه پوچستاني ... مصلحت مي گويد كه پوچستاني پوچستاني بماند ، هيچستاني هيچستاني ... اما .... اما ....
بگذار رود مسير خودش را خودش انتخاب كند مهندس ارشد آب !
كمي صبر كن ...
پيكي ديگر ...
از دور دست صداي پايي مي آيد ... صداي پايي كه مي دود اما صداي دويدنش را مي خواهي نشنوي ، شايد يك لجبازي باشد ... صداي پايي كه سالها منتظرش بودي ... اما حالا كه صدايش را مي شنوي مي خواهي سكوت كند ... دور شود ... تاريخ مصرفش شايد سالهاست كه گذشته ... سالهاست ...
پيكي ديگر ...
و اين پيك چقدر وحشتناك است ... چقدر وحشتناك ... زماني كه هوشيار شوي و ببيني كه ده روز ديگر بايد سر جلسه امتحان بنشيني مهندس !
ديگر پيكي نيست ... شرابي نيست ...
مستي هست با ناخوشي ها و خوشي هايش ...
مستي هست با مصلحت ها و حقيقت هايش ...
مستي هست تنها ... شايد تنها ... نمي داند كه تنهايي چيست ... سالهاست كه شايد تنهاست ... و شايد سالهاست كه خيلي ها با اويند ... نمي داند كه براستي تنها كيست !؟ و تنهايي كجاست !؟
ماهي از بوم نقاشي بيرون آمده است و ........
مازيار
نتوان گفت كه در اين ذهن آشفته چيست ... ذهن خود نمي داند ... نتوان گفت دگر در اين دل چيست ... دل خود نمي داند ... نتوان گفت كه كينه اي است از او ... كينه خود نمي داند ... نتوان گفت كه يادش هنوز هست ... ياد خود نمي داند ... نتوان گفت كه در اين دل جرقه آتشي هست ... جرقه خود نمي داند ... نتوان گفت كه در اين قلم هنوز جوهري هست ... قلم خود نمي داند ...
فقط مي توان گفت كه در جام ، شرابي است مرد افكن ... فقط مي توان گفت كه بهار زياد دور نيست ، اما آنچنان هم نزديك نيست ... فقط مي توان گفت كه گفتني ها زياداند اما سكوت بايد كرد ... سكوت ... مصلحت سكوت را فرياد مي زند ... حقيقت هم مصلحت را اين بار استثنا" تاييد مي كند ...
پيكي ديگر ...
ثانيه مي گذرند ... نمي دانم براي كه اينقدر تند مي روند ، همان ثانيه هايي كه به عقربه دقيقه شمار وفا دار نمادند و از آن سبقت گرفتند براي چه !؟ خودشان هم نمي دانند ... فقط مي دانستند كه بايد سبقت بگيرند و بروند بسوي هيچستانك هايشان ...
پيكي ديگر ...
هيچستان ... هيچستاني من باز شده است همبازي توهمات من ... نمي دانم آخر داستان هيچستان و پوچستان به كجا ختم مي شود ... نه هيچستاني مي داند نه پوچستاني ... مصلحت مي گويد كه پوچستاني پوچستاني بماند ، هيچستاني هيچستاني ... اما .... اما ....
بگذار رود مسير خودش را خودش انتخاب كند مهندس ارشد آب !
كمي صبر كن ...
پيكي ديگر ...
از دور دست صداي پايي مي آيد ... صداي پايي كه مي دود اما صداي دويدنش را مي خواهي نشنوي ، شايد يك لجبازي باشد ... صداي پايي كه سالها منتظرش بودي ... اما حالا كه صدايش را مي شنوي مي خواهي سكوت كند ... دور شود ... تاريخ مصرفش شايد سالهاست كه گذشته ... سالهاست ...
پيكي ديگر ...
و اين پيك چقدر وحشتناك است ... چقدر وحشتناك ... زماني كه هوشيار شوي و ببيني كه ده روز ديگر بايد سر جلسه امتحان بنشيني مهندس !
ديگر پيكي نيست ... شرابي نيست ...
مستي هست با ناخوشي ها و خوشي هايش ...
مستي هست با مصلحت ها و حقيقت هايش ...
مستي هست تنها ... شايد تنها ... نمي داند كه تنهايي چيست ... سالهاست كه شايد تنهاست ... و شايد سالهاست كه خيلي ها با اويند ... نمي داند كه براستي تنها كيست !؟ و تنهايي كجاست !؟
ماهي از بوم نقاشي بيرون آمده است و ........
مازيار
اشتراک در:
پستها (Atom)