داستان پريسا
اسم من پيتر هست ساكن محله چيني هاي شهر نيويورك ،بابام ايراني اصل هست و مامان چيني ! دوست دخترم هم ايراني اصل هست ، امروز تو كالج باهم سر
كلاس بوديم ، نمي دونم چرا نگاهاش برام غريبه شده ، يه زماني كه سر كلاس
بغل دست هم بوديم ، حس عجيبي رو در خودم و در نگاه هاي پريسا مي ديدم ،
زنگ خورد ، تو راهروهاي كالج داشتيم باهم مي رفتيم كه يه لحظه بيلي
اومد به پريسا گفت امشب تو ديسكو كريزي ومن مي بينمت ، برام دركش سخت بود ، درسته كه تو آمريكا بزرگ شده بودم ولي پدر مادرم منو شرقي بزرگ
كرده بودند، برام مهم بود كه دوست دخترم كجا ميره ، با كيا مي گرده ....
اول شكه بودم ، با پريسا داشتيم پياده به سمت ايستگاه مترو مي رفتيم
دستش توي دستم بود ولي سرد بود !سرد !د اولين باري بود كه دستش برام
گرمايي نداشت ، يه لحظه دستش ول كردم تو چشماش نگاه كرد سرش داد زدم
پريسا ! اين چه وضعشه ?! حالا ديسكو مي ري ?! اونم با 4 تا سياه پوست نره خر آمريكايي !? تو مگه دوست دختر من نيستي ?! اگه قرار ديسكو رفتني
باشه مگه من چلاقم كه باهات نيام ! پريسا نه مي خنديد نه گريه مي كرد اصلا
نمي شد تو نگاهش چيز رو فهميد ، يه لحظه بهم نيش خندي زد گفت :امل ! مگه
من برده تو هستم كه هرجا بخواهم برم بايد ازت اجازه بگيرم ! تو رو
واسه 1400 سال پيش تو عربستان طراحي كردند ! نمي دونم چرا الان تو
آمريكا هستي ! يه لطفي مي كني دست از سرم ور دار ! خيلي وقته مي خواهم
اينو بهت بگم ! تا اينجاشم دلم برات مي سوخت كه باهات دوست بودم ! برو
به بابا جونت بگو برام يه زن از همون امل هاي ايروني چشم و گوش بسته
بگيره ! كه فقط با دوست باشه ! با كس ديگه ديسكو نره ! با كس ديگه
نرقصه ! با كس ديگه .... !
من آدم املي نبودم ، برام سخت بود ببينم دوست دخترم ،عشقم با 4 تا نره
خر سياه پوست بره ديسكو ! فرداشم لابد ... ! شايد حق با اون بود !
نمي دونم ولي من عاشق پريسام ! دست خودم نيست ! عاشقم ! ولي نمي تونم
چيز رو كه پدرم به اسم غيرت بهم ياد داد رو فراموش كنم .. شب حالم
گرفته بود زنگ زدم خونه پريسا اينا مامانش ورداشت گوش رو گفتم ببخشيد
پريسا هست گفت نه با بيلي رفته بيرون ! سرم درد گرفته بود .. از خونه
زدم بيرون به اولين كافه كه رسيدم رفتم توش ، دم ميز بار نشسته بودم
شروع كردم بخوردن ، سرم داغ شده بود ولي بازم مي خوردم ، ديگه مخم داشت
6و 8و مي زد كه با لگد از تو كافه بيرون شدم ، داشتم تلو تلو خوران تو
خيابون مي رفتم ، اون شب رو كنار ساحل رو شنها خوابيدم ، صبح با صداي
يه كشتي تجاري از خواب بيدار شدم ، هنوز سرم داغ بود ، به لباسهام
نگاه كردم ديدم ديشب بالا آورده بودم ، ولي نفهميده بودم ، چطوري برم
خونه ، آخه پدرم واسه يه سازمان اسلامي مصري كار مي كرد ، تو خونه اي كه
هنوز عكس علي روي ديوارش بود ، نمي دونستم پدرم منو راه ميده يا نه !!!
رفتم خونه مايكل يه دوست قديميم كه ديگه مجرد زندگي مي كرد، يه دوش
گرفتم و چند تا لباس تميز ازش قرض كردم ، يه زنگ زدم خونه پريسا
ورداشتش ، زبونم بند اومد ، اون ور خط الو الو كرد بعد گوشي رو گذاشت
دوباره زنگ زدم ، گفتم سلام پريسا ، جواب سلامي سرد داد ، گفتم پاشو بيا
بريم بيرون مي خوام ببينمت واسه آخرين بار، با خوشحالي گفت خدا رو شكر
كه عاقل شدي دست از سر من ورداشتي ، اميدوارم موفق باشي پيتر عزيزم مي
-دوني ماها واسه هم درست نشده بوديم ،تو يكي رو مي خواي كه اينه خودت
باشه ، من و تو 2 تا موجود ناهماهنگ بوديم مي فهمي !? گفتم آره .......
با ماشين رفتم دنبالش ، دم خونش بوق زدم ، اومد سوار شد ، تو چشماش
فقط خيانت رو مي تونستم ببينم ، در عين تنفري كه ازش داشتم عاشقش بودم
يا درعين اينكه عاشقش بودم ازش تنفر داشتم ، يه 5 دقيقه ساكت بوديم تو
اتوبان داشتيم مي رفتيم ، گفت پيتر منو آوردي بيرون كه ماشين سواري كنم
خيابون ببينم !? يه لحظه تمام بغضي كه تو گلوم گير كرده بود باهم
مي خواست بريزه بيرون روي لاين دوم اتوبان زدم رو ترمز فقط صداي بوق
ماشين ها رو شنيدم ، وقتي بهوش اومدم خودم رو تو بيمارستان ديدم سرم رو
كج كردم رو اون يكي تخت پريسا بود اون هم تازه بهوش اومده بود ،صورتش
زخمي شده بود ، داشتم نگاهش مي كردم كه تازه فهميدم دور ور خودم كلي
سرم و دستگاه هاي عجيب غريب ديدم كه يكي شون داشت خون پمپاژ مي كرد يه 4 5تا هم سيم بهم وصل كرده بودند ! پريسا هم حالي مثل من داشت ، شايد بدتر از من ! دكتر اومد تو اتاق يه سوزن تو كف پاي پريسا زد ولي اصلا
نفهميد پريسا ! واي خداي من ! پريسا من قطع نخاع شده بود ، يه 2 روزي
بود كه تو بيمارستان بوديم ، احساس گناه مي كردم ، دلم واسه كسي كه ازش
تا همين 2 روز قبل متنفر بودم ، مي سوخت ، چقدر ناتوان شده بود ، هوا
داشت تاريك مي شد ، يه لحظه يكي از اين دستگاه هاي بالا سر پريسا كه
ضربان قلبش رو نشون مي داد شروع كرد به بوق زدن .. خط صاف ...
دكترها ريختند تو اتاقمون ، بهش شك برقي دادند فايده نداشت ، پريساي
من مرده بود ... برام زندگي معني نداشت اون شب تخت بغلي ام خالي بود،
تختي كه تا چند ساعت پيش عزيزترين كس تو زندگيم توش خوابيده بود....
تمام نيروهامو جمع كردم ، به سختي يكي يكي دستگاه هايي كه بهم وصل بود
رو از خودم جدا كردم ، داشتم مرگ رو جلو چشمام مي ديدم ، ترسيده بودم !
از مرگ ترسيده بودم .. اومد زنگي رو كه كنار دستم بود فشار بدم كه تا
پرستار بياد ولي ديگه نيرويي نداشتم !فقط 2ط سانتي متر ديگه مونده بود
ولي ديگه نيرويي نداشتم ... مي رفتم بسوي كسي كه دوستش داشتم واسش
ميمردم و مردم ! ديگه زندگي بدون برام معنايي نداشت ، بسوي سرزميني مي رفتم که شاید تو اون سرزمین به پریسای خودم برسم.
مازیار
28/6/1380