آزادي
آزادي
رويايي در خوابهايم
خوابهاي مشوشم
محالي در بيداري ام
انگيزه اي براي زيستنم
هدف دست نيافتي
تيري در تاريكي
تنها شعله اين اجاق خاموشم
كليد اين زندان
زيستن آنسوي ميله ها
اين ميله هاي آهنين
آزادي
كجايي كه بيايم به دنبالت
هر چه از تو نوشم
تشنه ترت خواهم شد
آزادي
انگيزه هر انقلابي
چه خونها داده شده براي تو
اما افسوس كه هيچگاه ظاهر نشدي
همانند جزيره ناشناخته در اقيانوس
مجهول و مبهم مي ماني
اقيانوس ها را شنا خواهم كرد
براي يافتن ات
اما وقتي تو را يافتم
فهميدم كه اسيري بيش نيستم
اسير دريا
حبس ميان آب ها
آزادي از دور چه زيبايي
اما از نزديك تو هم زنداني بيش نيستي
زنداني كه فقط ميله هايش بجاي آهن از آب است
و سلولهايش كمي زيباتر
و هوايش كمي متعفن تر
مازيار
31/7/1380