يه قصه دانماركي
يه روز دخترکي که اسمش طلادل بود راه افتاد كه اين دنياي بزرگ رو بشناسه . توي دستش يه تيكه شريني بود و تو دست ديگش يه چوبدستي ، با همين ها رفت توي جنگل. ميون راه ، يه دختر كوچولوي فقير رو ديد كه سرش كلاهي نداشت و پيدا بود كه حسابي سردشه.
طلادل گفت : بيا اين كلاه من ، بذارش سرت ، من بدون اين هم مي تونم سر کنم.
بعدش همينجور كه مي رفت ، روي پل پسركي رو ديد كه فقط پيرهن نازكي تنش بود و پيدا بود كه حسابي سردشه.
طلادل گفت : بيا اين جليقه ي من ، بپوشش ، من بدون اين هم مي تونم سر كنم.
روزها گذشت و يه روز شاهزاده اي از طلادل خواست که باهاش ازدواج کنه.
اومد و گفت : من هموني ام كه جليقت روز دادي تا من بپوشم تا سردم نشه ، قلب تو راستي يه جواهره ، دلم مي خواهد كه تو ملكه من باشي.
طلادل گفت : بيا اين قلب من ، بگيرش ، من بدون اين هم مي تونم سر کنم !
پ ن : راستي اين رو خودم ننوشتم ! نويسنده اش يه دانمارکي بوده ! همين رو مي دونم ! اسمش اينها رو نمي دونم ! ولي داستانش در عين کوتاهي خيلي پر معنيه !حيفم اومد اينجا نگذارمش !