چهارشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۱

از اين شيداي نالان
به پيشگاهت اي يار


عشق زيباي من
دوستت دارم ، مي دوني كه دوست دارم
هان ! چه خنده دار است يا گريه دار عاشق شدن
عاشق آدميزاد شدن ، عاشق يه موجود 2 پا شدن
صداي گريه مي آيد... اما مي دوني عزيزم اين اشكها خيلي شيرينه وقتي از صورتت مي ياد پايين تمام خستگي هات در ميره ، وقتي مزه اشك رو چشيدي تازه مي فهمي اشك آدميزاد خيلي شيرينه ، اشكي كه واسه معشوق بباره شيرينه ، مي دوني آخه اون نگاهت شيرينه...
قلم دگر ياراي من نيست يا دست من ياراي قلم نيست عزيزم
مي پندارم آنچه را كه من مي پندارم در مورد تو ، تو نپنداري در مورد من ... چه وحشتناك است پنداشتن چنين پنداشتي...

مازيار