جمعه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۱

پيرمرد مست بغداد



كودكان بغداد
كودكان بغداد
نجوايي كه در سرم تكرار مي شود


كودكاني كه گرسنه اند
گرسنه نان
گرسنه محبت
گرسنه پدر
گرسنه مادر
گرسنه خانه
گرسنه عشق
گرسنه آزادي


و شايد گرسنه زندگي !


نمي دانند از زندگي
جز نفس كشيدن
آنهم با زجر كشيدن


كودكاني كه اسباب بازيي ندارند
چون نمي دانند بازي چيست
كودكاني كه پوشك ندارند
چون نمي دانند پوشك چيست
كودكاني كه سواد ندارند
چون نمي دانند سواد چيست


اما اين كودكان يك چيز را مي دانند
كه عكسي بايد بالاي سر هر كوچه باشد
بالاي سر هر ديوار و معبر
عكس پيرمرد مست بغداد


كودكان بغداد آرزويشان آزادي از اين زندگيست
آرزوي مرگ !
آري !
آزادي چه معني دارد براي شكم هاي گرسنه !؟
چه معني دارد براي كودكان يتيم !
جز مرگ مگر لغتي مي شناسند اين كودكان ؟


هر روز تابوتهاي كوچكشان مسافران قبرستان است
مسافران كوچك با آرزوهاي كوچك !
داشتن يك قوطي شير خشك
يا يك پاي مصنوعي
يا شايد يك توپ فوتبال
آرزوهاي بزرگ اين كودكان است ...
آرزوهايي در ديد ما كوچك !


آه لعنت بر اين سياست باد !
لعنت !


چرا كسي براي كودكان بغداد
گريه نمي كند؟!
چرا نخلهاي بغداد امسال خرما ندارد 1؟


چرا آب فرات سرخ است !؟
از خون كودكان سرخ است !؟
يا از دندانهاي خون آشام شهر بغداد !؟
مي چكد اين خون !
خون اين معصومان !
اما در كجاي جهان
قطره اشكي مي ريزد بر زمين بخاطر اين كودكان !؟
كودكاني در جهان يتيم ...
فقط قطره اشكي ...
فقط ...


پيرمرد مست بغداد
نفرين بر تو باد ...
نفرين ...


مازيار
25/5/81