گرگ عاشق
دشت پر بود از ميش !
و من بودم گرگ اين دشت !
گرگي كه ذاتش گرگ بود !
بايد مي دريد همسان دگر گرگان !
ميشي را ديدم در دور دست ...
سپيدي در سيمايش نقش بسته بود
در چشمانش معصوميت مي درخشيد ...
و در باطنش پاكي ...
پاهايم جان نداشت ...
تاب دويدن نداشت ...
چنگالهايم درندگي نداشت ...
تاب دريدن نداشت ...
دندانهايم تيزي نداشت ...
تاب جويدن نداشت ...
نمي دانستم عشق چيست ...
اما عاشق ميش گشتم !
در دنيايي كه دنياي گرگان و ددان بود
زندگي همانند ميشان را انتخاب كردم !
امروز سبزه برايم خوشمزه تر بود
تا گوشت ميش هاي چاق !
يونجه هم صفايي دارد ...
بويي دارد ...
بويي دلپذيرتر از بوي خون !
گرگم ! و ميشها هنوز از من مي هراسند ...
اما اطمينان كن اي ميش به اين گرگ !
گرچه توبه گرگ مرگ است !
اما اين بار را به اين گرگ اطمينان كن !
مازيار
20/5/81