زن ايراني موجودي بدبختر از مرد ايراني
زن ايراني موجودي كه در هر دوره از زندگي اش بگونه اي مورد
استثمار و استحمار خانواده اش ، جامعه اش و ... قرار مي گيرد. از
همان روز تولدش در حسب سنت هاي نانوشته و غلط جامعه ما مورد
تحقير قرار مي گيرد متاسفانه ... در جامعه اي كه بدنيا آوردن يك
پسر براي مادرش شاهكار محسوب مي شود اما بدنيا آوردن دختر را
جامعه بر اثر فقري با نام فقر فرهنگي ، ناتواني مادر مي داند!
نوزاد آرام آرام در جامعه كه از كودكي اش به گونه اي به كار او
كار دارد به سن بلوغ مي رسد ... اما بايد در بهار بلوغش خزان
كند... سرشاخه هايش كه تازه جوانه زده اند، در زير برف تحجر
جامعه بايد يخ بزنند! سرشاخه هايي كه به اميد ميوه دادن در حال
شكوفه زدن بودند ناگهان برف وجودشان را در زير خودش پنهان
مي كند... دخترك در بهار بلوغش از بلوغ هيچ نمي داند چون در
مدرسه و جامعه كسي به او چيزي نمي گويد ! فقط از بلوغ گرمايي
در وجودش را مي يابد اهدايي از خداوند ، گرمايي كه با اوست ولي
در اين جامعه همراه او نيست ، مادر بزرگش در قصه هاي شبانه اش
واژگاني همچو نجابت ، عفت و پاكدامني را سر مي دهد اما در ذهن
دخترك تابلوهاي ورود ممنوع ، چراغهاي قرمز و ميوه ممنوعه نقش
مي بندد ... از دخترك موجودي تشنه مي سازد كه نمي داند آب چيست !
فقط مي داند كه تشنه است ... مجبور است يا بهتر بگويم كه محكوم
است به ساختن و سوختن به پاي هنجارهاي جامعه اش ! هنجارهايي كه
فقط براي او تعريف شده اند ! نه براي پسران هم سن او ! آري
برادرانش حق دارند كه هر روز از صبح تا شب در خيابان باشند
اما او محكوم است كه در خانه بماند ! تا روزي مردي سوار بر
اسب سپيدي بيايد به خواستگاري او ! مردي كه فقط اسبش سفيد است
... پدر و مادرش به نوعي يا منطقي يا غير منطقي ! يا با زور
يا با كمي مهرباني ! زور زوركي او را به طرف خانه بخت هل
مي دهند ! او را هرگز راهنمايي نمي كنند ! نمي دانند كه دخترشان
چي مي خواهد از زندگي اش !? نمي دانند كه داماد چه مي خواهد از
اين زندگي مشترك ! در بهترين حالت فكر مي كنند كه داماد پسر
بدي نيست ! پدرش كه آشنا هست و مورد قبول ! خودش هم لابد خوب
است ! في امان الله مي فرستند دخترشان را از زنداني به زندان
ديگر ! آري دخترك تا ديروز زنداني زندان هنجارهاي خانواده اش
بود كه از كودكي به آنها عادت كرده بود ! امروز بايد در
زنداني جديد با زندان باني جديد زندگي كند ! او بايد مطيع
زندان باني باشد با خواسته ها و فرمايشات عجيب و غريب ! جناب
داماد تا ديروز روي دخترهاي محلشان هم غيرت نداشت امروز تمام
غيرت يك عمرش را جمع كرده و روي يك نفر خرج مي كند ! نبايدها
شروع مي شود و توانستن ها به پايان مي رسد ! چون او مرد است ! و
تمام اين مردانگي را بايد امروز به اثبات برساند ، از كودكي
آموخته كه دستور دادن لازمه مرد بودنش مي باشد ... در خانواده اش
در جامعه اش بارها ديده است سكانسي تكراري را ! سكانس سركوفت
زدن به يك دختر ! فيلمي واقعي كه هر روز مي بيند يواش يواش
باورش م ي كند ! و خود آرام آرام بازيگر اين داستان مي شود ! و
مي خواهد نقش اول اسكار امسال را بگيرد ! اما در آنسو براي
خودش تبصره ها مي گذارد ! واژه آزادمرد را شنيده است ! يعني
مرد آزاد است كه هر كاري كه دلش مي خواهد بكند ! براي شركتش مي
-رود منشي هاي 18 ساله را سلكشن مي كند ! اما زن او حق كار كردن
ندارد ! زنش ياد مي گيرد در خانه با گل دوزي و گل چيني و ... سر
خود را در زندان جديدش گرم كند ! و شوهر عزيزش خودش را با
حوري هاي زميني شهر مقدس تهران !
براستي چرا خواهر ، دوست دختر و زن آينده مان را بگونه اي
خواسته يا ناخواسته مورد استثمار قرار مي دهيم ! كه فردا
دخترمان مورد استثمار پسرمان و شوهر آينده اش قرار بگيرد ! چرا
آن چيزهايي كه براي خودمان صلاح مي دانيم براي نزديك ترين كسان
زندگيمان صلاح نمي دانيم ! به خودمان حق مي دهيم كه در خيابان و
هزاران جاي ديگر هر كاري بكنيم ! اما به زنان يا خواهرانمان
چنين حقي نمي دهيم ! اگر غيرت داريم اول براي خودمان خرج دهيم !
تا براي نزديكان مان ! چرا جامعه مان را بدين گونه مردسالار
ساخته ايم .... جامعه اي كه در آن رودهاي فساد و تباهي جريان
دارد ... چرا خودمان جلوي اين رودها سد نمي زنيم ! چون از اين
رودها بدمان نمي آيد!? از حوريان زميني شهرمان بدمان نمي آيد!!?
رودهاي وحشي و پرتلاطمي كه پر است از ماهيگران گرسنه و
دختركاني فراري از دست هنجارهاي خانواده هايشان ! ماهيگران
گرسنه من و تو هستيم كه با ماشين در جلوي دخترك ساده اي كه شنا
بلد نيست ترمز مي زنيم ! و قلاب را براي ماهي مي اندازيم كه شنا
بلد نيست !
داستان قصه پر دردي است كه قلم قدرت بيان آن را ندارد ! قدرت
بيان ناعدالتي كه ما خودمان باني آن هستيم ! اين ديگر سياست
نيست كه بگوييم كار استكبار جهاني است يا مشكل اقتصادي كه
بگوييم بر مي گردد به زمان جنگ ! مشكل خودمان هستيم ! من و تو!
افكار متعلق به قرون وسطي من و تو !
اگر طالب پاكي هستيم ! اول خودمان را از گناه پاك سازيم تا
اطرافيانمان پاك زندگي كنند !
و اگر ناپاك زندگي مي كنيم ! دور از انصاف است كه از
اطرافيانمان طلب پاكي كنيم !
گرچه من يك دختر نيستم ! اما مي توانم كمي از حس كنم دردهاي يك
دختر در جامعه اي كه در آن زندگي مي كنم ! گرچه كه پسران اين
جامعه هم كم درد نيستند ! اما كمي كم دردتريم !
مازيار 21 ساله از شهر مقدس تهران