اي دختر صحرا مرا ببخش
كه جرم من دوست داشتن توست ...
و جرم تو دوست داشته شدن ...
من اين غريب با قانونهاي صحرا
بي گدار دل به دريا زدم
عاشق دختر صحرا گشتم ...
نمي دانستم دختر صحرا را به غريب نمي دهند ...
نمي دانستم كه جرم است ، عاشقي در اين صحرا ...
نمي دانستم دل ها هم در صحرا قانون دارند ...
قانوني از جنس باروت ...
چه كنم
چه كار كنم
عاشقم !
امشب به خيمه ات مي زنم اي دختر صحرا !
مي دانم تكه هاي سرب تفنگهاي برادرهايت
براي سينه پر درد من بي تابي مي كند ...
و شايد سينه من براي تكه سرب ها ...
امشب بايد آخرين نماز را خواند ...
غسل كرد ...
كفن را پوشيد ...
بوي كافور كفن در بوي باروت تفنگهاي برادرانت محو مي شود ...
همچو ياد من در خاطر تو ...
روزي كه فهميدم زنده ام
روزي بود كه عشق را حس كردم
روزي كه خواهم مرد
روزي است كه من در دلت بميرم
بر روي سنگ قبرم با تيشه حك كنيد
عشق ناكام
متولد در دل دختر صحرا ...
متوفي در دل دختر صحرا ...
مازيار