شر شر آب رودخانه
خش خش برگها زير پا ...
چك چك اشكهاي صورتم ...
و تاپ تاپ قلب عاشقم ...
همه و همه تو را فرياد مي زند ...
فرياديي شايد بي پاسخ ...
شايد هم اكنون بي پاسخ ...
آينده را آيندگان دادند ...
ما حاليان چه مي دانيم از آينده ؟
از حال هم هيچ نمي دانيم ...
نه نه !
يك چيز مي دانيم ...
در كنار تو بودن ...
يا دور بودن !
دور بودن از تو؟!
يا از آرزوهايم ؟
ميان تو و آروزهايم آيا مرزي هست ؟
نمي دانم ...
شايد باشد ...
شايد نباشد ...
اما مانند طنابي بافته شده اند در هم ...
تو و آرزوهايم ...
از ميان تو و آرزوهايم
تو را انتخاب مي كنم !
حتي اگر آروزهايم در برابرم باشد ...
من قايقرانم ...
از قايق راندن در خلاف جهت آب هم باكي ندارم !
اما هر چه فكر مي كنم ...
مي بينم تو و آروزهايم ...
بيشتر در كنار هم مي گنجيد ...
تا در برابر هم ...
مازيار
21/5/81