بنام حضرت حق
شيدا
اسمش شيدا بود، اما دل من شيداي اون بود، خونشون سر كوچمون
بود، هر روز صبح موقع رفتن مدرسه يه جوري ساعتم رو جور مي كردم
كه ببينمش ، سر ساعت 7:10 از خونه مي زدم بيرون ، سر كوچه
سرويس مدرسه ميومد دنبالش ، هر روز صبح از فاصله 2 متري هم رد
مي شديم ، تو صورتش هر روز صبح نگاه مي كردم ، ولي اصلا بهم
توجهي نداشت ، هر روز يه بامبولي در مي آوردم كه يه جور بهم
نگاه كنه ، ولي انگار كه نه انگار، سوت مي زدم بعضي وقتها ،
وسط كوچه تا بهم مي رسيد شروع مي كردم به بستن بند كفشهايي كه
مخصوصا باز گذاشته بودم ، اما اصلا فايده اي نداشت ، تو اين
عالم نبود شيداي من ، ولي من محو و شيداي شيدا بودم ، تو
چشمهاي آبيش دريا رو مي ديدم ، دريايي كه توش غرق بودم ،
دريايي كه تمام احساسات پاك يه بچه 14 ساله توش داشت شنا مي كرد
عجب دريايي بود! اقيانوس بود، حداقل واسه من اقيانوس بود...
به اين ديدارهاي هر روز صبح عادت كرده بودم ، هر شب با خودم
كلنجار مي رفتم كه فردا صبح حرف دلم رو به شيدا مي زنم ، اما هر
روز صبح كه مي ديدمش ، زبونم بند ميومد، دست خودم نبود، زنگ
اول مدرسه هر روز به خودم مي گفتم مازيار خاك تو سر بي عرضت
كنند، مي رفتي جلو باهاش حرف مي زدي ، حرف دلتو بهش مي زدي ، اون
روزها عشق معناي ديگه اي برام داشت ، عشق يعني شيدا ... شيدا
بتي بود برايم كه هر روز مي پرستيدمش ، بتي بود كه در سر كلاس
مدرسه اسمش رو روي نيمكت مي نوشتم ، گوشه و كنار نيمكت مدرسه ام SH
كنده شده بود، روزها گذشت ، تابستون شده بود ، ديگه شيدا
رو نمي ديدم ، ديگه صبحها تو كوچه ساعت 7:10 شيداي من نبود....
خيلي سخت بود با بچه ها ته كوچه ، روي پله هاي خونه بقلي شيدا
اينا مي شستيم ، سيامك ، بابك و علي هم پيشم بودند ، من فقط
شيداي شيدا نبودم ، همه دوستام هم شيداش بودند ، ولي خوب همه
بچه ها تريپ من با شيدا خبر داشتند حداقل در ظاهر از خودشون
چيزي بروز نمي دادند، تابستون رو با روي پله نشستن سپري كرديم
طرفهاي ماه آذر بود كه قرار شد سياوش بره با شيدا حرف بزنه ،
مخ شيدا رو واسه من بزنه ، كلي نقشه كشيديم ، و سرانجام روز
عمليات رسيد. عمليات شيدا ! سياوش رفت سمت شيدا سلام كرد، اما
شيدا بي اعتنا رفت سر كوچه ، منتظر سرويس شد ، كلي نقشه كشيده
بوديم ، كلي جملات قلمبه سلمبه ياد سياوش داديم كه بره حرف
بزنه ، اما بي اعتنايي شيدا نسبت به سياوش همه چيز رو خراب كرد.
اون روز تو مدرسه حال خوبي نداشتم ، تو اين عالم نبودم كه
معلم مدرسه مون ديدم يه لحظه بالا سرم وايستاده ، بعدا" از بچه
شنيدم كه معلمون يه 10 دقيقه بالاي سر من وايستاده بوده ولي من
اصلا نفهميدم كه اون بقل دست من وايستاده بوده ! ديدم معلمون
با خط كش محكم زد رو ميز، داد زد خوابيدي ?! كجايي !? عاشقي !?
سر جام خشكم زد بود، كه يه لحظه بچه هاي كلاس با شنيدن حرفهاي
معلمون منفجر شدند، ديگه از اون روز تو مدرسه همه بما مي گفتند
عاشق ، يه جورهايي سوژه خنده بوديم ، هر روز صبح شيدا رو
مي ديدم ، شيدايي مثل هميشه با وقار از كنارم رد مي شد، تا
زمستون شد ، يه روز صبح كه كف كوچه برف بود و زمين ليز وقتي
شيدا داشت از كنارم رد مي شد ، يه لحظه پام ليز خورد، افتادم
رو زمين ، نمي دونم چي شد كه لحظه شيدا را بالا سرم ديدم ، كف
كوچه دراز كشيده بودم ، و شيدا زانو زده بالاي سرم ، دستكش هاشو
در آورد، با دست گرمش برفهاي رو صورتم پاك كرد، داشتم پشت سرم
گرمايي رو حس مي كردم ، آره يه ذره خون از پشت سرم ميومد، يه
لحظه شيدا زد زير گريه ، خداي من ! شيدا واسه من داشت گريه مي
-كرد كه از سرم خون ميومد، باورم نمي شد. از يه طرف سرم درد مي
-كرد از طرف ديگه داشتم شيدا رو آروم مي كردم ، نمي دونم چطوري
شد كه يه لحظه منو شيدا روي آسفالت كف كوچه زانو زده بوديم ،
و همديگرو بقل كرده بوديم ، سرش رو شونه هام بود، اون فاصله 2
متري ديگه باهم نداشتيم ، محكم بهم چسبيده بوديم ، اولين باري
بود كه گرماي غريبي رو توي بدنم حس مي كردم ، حس غريبي داشتم ،
يه چند ماهي هر روز باشيدا تلفني حرف مي زديم و صبحها همديگرو
مي ديديم ، هر دفعه كه از كنار هم رد مي شديم تبسمي روي لبهاي
جفتمون بود، زير چشمي بهم ديگه نگاه مي كرديم ...
طرفهاي ماه ارديبهشت شد ، شيدا خونمون زنگ زد، صداي گريه ازون
ور خط ميومد، صداي گريه شيدا، خندهاش بيشتر برام آشنا بود تا
گريه هاش ، فقط اون روزي كه من زمين خورده بودم صداي گريش رو
شنيده بودم ، شيدا بهم گفت مازيار خيلي وقته مي خوام بهت بگم 2
ماهي هست كه دارم باخودم كلنجار مي رم كه بهت بگم ، مازيار ما
داريم مي ريم خارج تا 10 روز ديگه ، واسه هميشه ، همون موقع بود
كه اشكهايم همچون آبشاري بروي گونه هايم سقوط مي كردند ، اون
روز پاي تلفن اندازه يه دنيا باهم دردودل كرديم ، نمي دونستم
من دارم اون رو آروم مي كنم يا اون منو داشت آروم مي كرد، قرار
شد فردا واسه آخرين بار باهم بريم بيرون همديگرو ببنيم ،
رفتيم يه پارك خلوت ، نشستيم كنار همديگه ، شروع كرديم زار
زار گريه كردن ، آخرش هم همديگرو بوس كرديم ، بوسه به گرمي
خورشيد، بوسه ي پاك 2 تا بچه معصوم ، كه جرمشون دوست داشتن هم
بود ، خيلي قولها بهم داديم ، قول داد كه تا برسه خارج برام
نامه بده ، تلفن بزنه و ... اما روزها گذشت ، ماهها گذشت ....
ولي خبري نشد، هيچ خبر .... بعدا فهميدم كه باباي شيدا كه
ساواكي قديمي بوده كه ايران در رفته بودند ، هيچ نشوني و اثري
از شيدا نتونستم پيدا كنم ... بعدا كه بزرگتر شدم تو هر سايت
اينترنتي كه مي رفتم اسم و فاميل شيدا رو سرچ مي كردم ، اما هيچ
نشونه اي از شيدا پيدا نكردم ، هنوز چشمم به تلفن هست ، هنوز هر وقت پستچي محلمون زنگ در ميزنه ... از جام می پرم که شاید نشونه ای از شیدای من بیاره.
مازیار
شهریور1380